<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی کویری بی إنتهاست</title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 03 Sep 2008 18:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;افتاد &lt;BR&gt;آنسان که برگ&lt;BR&gt;-آن اتفاق زرد-&lt;BR&gt;می افتد&lt;BR&gt;آنسان که مرگ&lt;BR&gt;-آن اتفاق سرد-&lt;BR&gt;می افتد&lt;BR&gt;اما &lt;BR&gt;او سبز بود و گرم که&lt;BR&gt;افتاد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*خواهرم ،یادته یه روز به هم گفتیم که هرگز بین موندن و رفتن دو دل نباشیم!... و حالا...تو رفتی و من... ماندم! حالا مَنِ مانده ی بی دست و پای این قصه هر لحظه بی تو دست از پا درازتر میان سایه های تنهایی ام گم می شوم! ...الهه آسمونیِ من! نگو که روزگار، اعتماد به آفتاب و بابونه های خیالی گذشته است، چون هنوزم هر بار که خورشید طلوع میکند ،چشمان منتظر من دنبال دستانی میگردند که صاحب نبض بودند و قرار بود روزی به بهانه آفتاب دوباره جون بگیره و برگرده!...نازنینم ، باور کن بی تو بودن سالها طول میکشد و من بیش از هر کسی معنی با تو بودن را میدانستم!...من... از تکرار اندوه کبودم اما... می مانم و به انتظار رسیدن دوباره به تو، این لحظه های تلخ گریه را بی نهایت مرور میکنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* و...سومین سال از پرواز معصومانه ی تو... الهه آسمونیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* چقدر گرمه اشکام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 18:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;نه اشتباه نکن...&lt;BR&gt;فقط کارِ کِشتي ها نيست !&lt;BR&gt;گاهي من نيز&lt;BR&gt;از فرسودگي و تنهايي&lt;BR&gt;يا شايد هم جبر زمان&lt;BR&gt;بر گِل مي نشينم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*مدت زمانی بود که داشتم اسیر احساس ناشناخته ای می شدم! نمیدونم در درونم چه میگذشت و چه حوادث تلخ یا شیرینی پی ریزی میشد!...یک چیز در ژرفای جانم به تدریج نضج میگرفت و داشت بزرگ میشد! با چنان چیزی بیگانه بودم، آن را نمیشناختم و بدیهی بود که نامش را هم ندانستم! شاید فقط باروری و آن گاه تولد یک &quot;احساس&quot; بود...احساسی که عاقبت در همان نطفه، امروز...همین امروز رو به خاموشی گرایید!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#666666&gt;*الهه آسمونیم کاش بودی ، دلم همراز و همدم بودنت رو میخواد تا در این ظلمت امشب،احساس تنهایی کمتر آزارم بده ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT color=#666666&gt;* عجالتآ احتیاج به یک بالش دارم و دنیایی فراموشی...!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;گریه ی زمان&lt;BR&gt;و اندوه ثانیه ها&lt;BR&gt;در امتدادِ خط خورشید&lt;BR&gt;شبهای تارم را نشانه می روند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* هنگام ظهر، پنجره اتاقم را اندکي باز کردم تا بلکه با تنفس هوایی تازه تر جوّ خفقان آور محیط اطرافم را کمی فرو کنم، هجوم گرما پوست نازک صورتم را نوازش نمود، به پهنه ي آفتاب بر سطح زمين خيره شدم و بعد چند باري با لجاجت هر چه تمامتر سعي کردم به خورشيد که درست مقابل پنجره بر آبي آسمان خودنمايي ميکرد نگاه کنم،ليکن جز درخششي در چشمانم و بعد سرازير شدن بي اختياري اشک از هر دو ديده هيچي عايدم نشد، تبسمي کمرنگ بر لب نشاندم و در حاليکه نگاهم اندکي تار شده بود خود را به نرمي به روي تختخواب رها کردم و در دل به خورشيد حسرت خوردم!..خورشيد! خورشيد...اين خَصم آشتي ناپذير ظلمتِ خواب آفرين!...به او که مقابل هيچ رعدي، هيچ طوفاني هرچند هم دهشت انگيز و مرگبار، رنگ نميبازد...با خستگی تمام چشمانم را بستم و تنها لحظه ی بعد در ژرفاي زمان فرو رفتم...همين خانه و همين اتاق! هيچکدام در مقايسه با سالهاي قبل تغييري نکردن، آنچه که تغيير فاحشي يافته جان و روح منه که در آن غوغاي سرسام آوری به پاست و ...افکارم...افسرده تر و غمگين تر از روز پيش و روزاي پيشين...سرشار از رنج و ملال،با نگاهي سرد و خاموش...بُهت زده از بازيهاي روزگار...بيگانه با دنيا...بيگانه با تمام مردم دنيا!!...با نشستن نمی از اشک در دیده گانم ،آرام چشمانم را باز ميکنم، اون سالهاي خوب و خوش ،اون روزا، اون ساعتها، مدتهاست گذشته و از بين رفته اما خاطراتِ همه ی اون لحظه ها در جنين حافظه ام محفوظند...محفوظ...به روي تختخواب تکاني ميخورم و دوباره...به درون جان خود نگاه ميکنم!...آنچه که ميبينم به حقيقت اندوهباره...فرو ريختگي و از هم پاشيدگي تدريجي تمام احساساتم در اين کهنه خراب...نابودي تمام آرزوهايي که در زندگي داشتم و ...اينک پرسشهاي بي جواب و «چرا» هاي پُرشمار ناشي از حوادث تلخ روزگارم!...اين همه «چرا» در زندگي يک انسان، آيا عادلانه است؟ آيا اون داور ِ با عظمت و نامُتناهي پاسخ پرسشهام رو ميدونه و به من نميگه؟؟!... بغض خیسم را فرو میبرم و به سختی آه سردي ميکشم و مسير نگاهم را به ديوار اتاق، همانجا که نور کمرنگي از آفتاب جا خوش کرده ميکشانم...به ياد مي آورم چند روزيست که دلم بدجور يه جفت پاي برهنه ميخواد! با يه اتوبان طويل! با يه عالمه خط کشي هاي سفيدِ ممتد که تمومي نداشته باشه،با يه آسفالت داغِ داغِ داغ!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* هیچوقت جمعه ها رو دوست نداشتم...خُب ندارم !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*...فکر فردا و دوباره از نو گذروندن روزای تکراری ایام هفته هم داره کلافم میکنه...ماه ها از شاغل شدن من در دفتر نمایندگی شوهر خواهرم میگذره...اما هنوزم نتونستم به در و دیوار اون اطاق که مُدام بهم دهن کجی میکنن کنار بیام و انس ببندم...آخه چه اصراری دارن من سرگرم کار باشم ؟!...نمیدونم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* میگن این روزا میگذره...اما نمیگن چطوری میگذره!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*و...اینک در تنهایی و سکوت، گوش سپردن به &lt;A href=&quot;http://boghzekhiss.persiangig.ir/audio/TRACK_14.wma&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;این آهنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; از کوروش یغمایی و تکرار شدن خاطره ی همه ی اون روزای سخت و سنگینِ در خوابِ ناز بودنه الهه ام، همه ی اون لحظه های بغض گرفته و خیس، همه ی گذر اون دقیقه و ثانیه های امیدوار به بیداری او...الهه آسمونیم!خواهرم...حرف،حرف را پروانه میکنم تا...تا دُورِ خاطره ای از تو بگردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ما چه اميدوار &lt;BR&gt;يکديگر را يافتيم&lt;BR&gt;تا شايد غمهايمان تقسيم بر دو شود&lt;BR&gt;و شاديمان دو برابر ...&lt;BR&gt; اما دريغ&lt;BR&gt;که شاديمان نصف شد&lt;BR&gt;و غممان دو برابر...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* گاهي با خودم فکر ميکنم معماي زندگي بشر، اين رنجها و دردها ، شکستها و ناکاميها چيست و چرا با ابهام و تاريکي در هم شده و همواره يه شکل حل نشدني به خودش گرفته؟ اصلآ هستي و زندگي ما آدما واسه چيه؟ چرا متولد ميشيم ؟ چرا بعد از تحمل سالها رنج و مشقت ميميريم؟ بدون اينکه بدونيم از کجا اومديم و چرا دچار چنين سرنوشتي شديم و در پايان اين راه ، چرا بايد راهي ديار ناشناخته ديگري بشيم؟ يعني واقعآ در اين دنيا زندگي بدون رنج وجود نداره و هرگز نميتونه به وجود بياد؟ آخه چرااا؟؟ اين ظلم تحميلي براي چيه و تحمل اين رنجها بخاطر کيه؟ به مامانم که ميگم مثل هميشه لب به دندون ميگزه و ميگه: کُفر نگو!! و بعد زير لب ميگه : خدا به جوونيش ببخش! و باز با اندوه تکرار ميکنه: دختر... تو آخر سر به بيابون ميذاري! اما من... اما من... اما من که در عدالت خدا ترديد ندارم! فقط ميخوام بدونم وجود انسانهايي چون من، چون خيلي ها مثل من در عرصه حيات ، چه معني و مفهومي داره و چه چيزي رو به اثبات ميرسونه؟ آيا زندگي و سرنوشت يعني قرباني شدن بي دليل؟ يعني اسارت و بندگي؟&lt;BR&gt;يعني واقعآ ما آدما حق نداريم که بگيم نميخوايم و نمي پذيريم؟! حق نداريم؟...نداريم؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*گاهي خيلي حرفها هست براي نگفتن! سکوتم را به زمزمه هاي دلنشينتان ببخشاييد ...بودم ولي... يکي انگار درونم ميگفت:هييييييييييييييييييييييييييس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*ببين ،از زمان با تو بودن ترک دنياي مجازي و  روانه به سوي دنياي تو شدم،دنيايي که تو در همان ابتدا زير غم و اندوه نگاهم را خط قرمز کشيدي و خواستي ناجي آنها شوي...شدي ...ناجي من شدي...دوستم داشتي و من...عاقبت پس از آنهمه کلنجار با درونم ،  چه دلپذير دوستت داشتم...دوستم داشتي و دوستت داشتم و...و...و...اما يه جا رو اشتباه کرديم ...ما با اونکه آخر قصه رو از اول خونديم و فهميديمش باز سرسختانه عشق ورزيديم و عشق ورزيديم با اين خيال که ما ميتونيم... که ميتونيم اُسطوره بشيم در رسيدن...در وصال...بيخبر از اونکه روزگار لجبازتر از اين حرفاست که به آرزويِ من و تو راهي براي ظهور بده...نشد ... تو خواستي ...من خواستم...قسمت نشد!!...حالا تو محکوم به بي من بودن و من...و من...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*گاهي وقتا حس ميکنم هنوزم قدرت تحمل شکستن در این کهنه خرابِ خدا رو دارم...دلم میخواد فریاد بزنم ترجیحآ زیر آب تا خودمم صدای خودم رو نشنوم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* الهه آسمونيم...خوش بحالت...هميشه در اُوجي...همیشه...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;به تلخيه تبسم هاي رنگ پريده &lt;BR&gt;به روي لبانِ خاموشم &lt;BR&gt;دل خوش کرده اي !&lt;BR&gt;در همين حال که ميتواني &lt;BR&gt;با خنده شيرين و زيباي ديگري &lt;BR&gt;لحظه هايت را شکوفا کني ...&lt;BR&gt;من...&lt;BR&gt;دخترکي در بند ِ اندوه زمان&lt;BR&gt;که تو...&lt;BR&gt;به لبخندهاي نااميدانه ام دل بستي&lt;BR&gt;و داري آيينه جواني ات را مي شکني &lt;BR&gt;تا...&lt;BR&gt;صخره هاي سرسختِ دلِ من، آرام جلوه کنند&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;به تبسم سردم&lt;BR&gt;حوالي صخره هاي سختِ دلم&lt;BR&gt;دل خوش کرده اي!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*خيلي وقت بود که ذهنم، حوصله جمع و مرتب کردن کلمات آواره ي افکارم را از دست داده و خود را به خوابي زمستاني فرو برده بود. خوابي که درونش لبريز از رويا بود...روياي گذشته هاي خوب...گذشته! همين دو سه سال پيش، مثل همين زمستوناي سرد... اما نه!...نه اينقدر سرد...نه!...نه اينقدر ساکت و خاموش...ليکن هر چه بود، گويي راضي بودم به خواب زمستاني ذهنم و  در رويا پرسه زدنم در کوچه پس کوچه هاي آنچه بود و گذشت و ديگر هرگز نخواهد آمد...من...بودم... هستم و به جبر زمان خواهم بود! تنها اندکي خسته بودم از تکرارِ هيچ و همچنان خسته ام و...نميدانم تا به کي!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*بهترين اتفاق خوشايند در اين مدت ، ملاقات با عزيزي چون(&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://weblog.persianyas.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;شکوفه یاس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;) بود…من واقعآ دلم ميخواد همه دوستاي مجازي ديگرم رو هم ببينم… ميشه؟؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*صبور و به قاعده اي صبور…و به قاعده ميگذرد زمان بي آنکه بداند چه آتشي ميان رگهاي من جاريست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Feb 2008 05:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;من که سالهاست از لحظه هاي دوري تو مي نويسم&lt;BR&gt;از معصوميت آن نگاهت&lt;BR&gt;از بغض خيس رفتنت...&lt;BR&gt;اما خوشا به حال فرشتگان که مدام از بودن با تو مي سرايند&lt;BR&gt;نغمه هايشان ازآسمان به گوش من نمي رسد&lt;BR&gt;اما ميدانم&lt;BR&gt;حتمآ شاد ميخوانند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* دقايقي قبل پنجره اتاقم را گشوده  بودم و هر از چند گاهي سر برميگرداندم و در پرتو سيمينِ ماه ، منظره بيرون را نگاه ميکردم که خاموش و آرام در بستر شب آرميده وگويي به خواب رفته بود. يک لحظه نسيم خنک نيمشب از وزيدن باز ماند و ديگر صداي وهم آلود سايش درختان به گوش نرسيد و همه چيز ساکت و آرام شد تا سکوت شب ، مفهوم واقعي و عظمت بي انتهاي خود را بهتر متجلي سازد...من اما آن  لحظه به اين فکر افتادم که چرا پرنده ها به هنگام شب آواز نميخوانند؟!!...راستي... واقعآ چرا؟؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* مادرم بهم نگاه کرد و گفت: کي ميشه نگاهت هم  مثل اونموقع ها بخنده...تا دلم از شادي تو شاد بشه...! بغض کردم و سعي کردم نگاهم رو از نگاش بدزدم تا متوجه بازي اشک در چشمام نشه... طفلي دل داغدار مادرم ، نميدونه اين روزا بيشتر به حضور مهربون الهه آسمونيم محتاجم...به درد دل کردن ها با او...به در گوشي حرف زدن ها ...به ...چه کنم؟ چه کنم ها...به همدم هم بودن ها...به...همراز هم بودن ها...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* راستي...داريم به آخر پائيز نزديک ميشيم ، جوجه هاتون رو بشماريد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Dec 2007 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بي بهانه مي نويسم&lt;BR&gt;براي هيچ کس!&lt;BR&gt;حواله همين روزها&lt;BR&gt;که همرنگ است...&lt;BR&gt; که بي رنگ است...&lt;BR&gt;وه! که چقدر هوا سرد است&lt;BR&gt;آسمان سربي رنگ است&lt;BR&gt;و دلم&lt;BR&gt;که مثل دنيا تنگ است...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* اين روزا که هواي اينجا  رو به سرديه،من تازه به ياد آخر تابستوناي شيراز و خونه مامان بزرگ و اونهمه خاطرات شيرين افتادم!...چه صفايي داشت اون روزا ...اون خونه...اون آدما!...اون پنجره بزرگ اتاق نشيمن که تقريبآ در تمام ساعات از شبانه روز باز بود و بيرونش ، داخل حياط يه باغچه باصفا با يه عالم درخت با عطر بهار نارنج...چه لذتي داشت، صبح زود و اون سردي هوا و لرزيدن ما بچه ها و زير پتو رفتن...صبح زود وبوي نون سنگک و گاه کله پاچه و گاه آش که من اصلآ هيچوقت نفهميدم خوردنشون چه لذتي واسه مينو و شبنم (دخترهاي عمو) داشت که از اول تا آخر صبحانه چهار زانو نشسته و هي کاسه پر ميکردن و هي ميخوردن و من با چشمهاي گرد شده به اونا ميفهموندم که چقدر بدم مياد و با اَدا و اصولها سعي در منحرف کردن اشتهاي اونا داشتم و هميشه نيز ناموفق!!!...چه روزگاري بود وقتي در حياط زير نور کمرنگ آفتاب به بهونه گرم شدن مي نشستيم و من و الهه آسمونيم و زيبا و سيما (دختراي عموي ديگرم) چهار چشمي نظاره گر مينو ميشديم که گاهي از نارنجها و خورمالوهاي کال درختها هم چشم پوشي نميکرد و با بهنام پسر شيطون عمه از درخت بالا مي رفت و داد و هوار مامان بزرگ روبالا ميبردن...اون لحظه ها که ما با خنده به تقليد از بابا بزرگ  واسه بهنام مي خونديم ( داشت اين عمه ستاره پسري، پسر بي ادبو بي هُنري، اسم او بود بهنام اَجنه، در خرابي تَکه در خانه،...)...و...چه لذت بخش بود وقتي گوش به زنگ صداي مردي که اون رو (عمو يخمکي) صدا ميزديم مي نشستيم و به محض شنيدن صداي او از کوچه ، دَخل کيف مامانامون رو ميزديم و واسه هر کي زودتر يخمک خريدن با هم سر جنگ بر مي داشتيم و بيچاره عمو يخمکي که با اون يخچال (کائو چوبش) وسط ما حيرون ميموند و نميدونست اول از کي پول بگيره  و اول به کي بده...و چه خوش بود وقتي عاقبت همگي يخمک به دست به داخل خونه برميگشتيم و باز داد و هوار مامان بزرگ که( نخورين اين آشغالارو! معلوم نيست با چي درست کردن) و ما اما بي اعتنا ، خوشحال از داشتن يخمک ، گوشه اي از اطاق نشيمن ، همونجا که نور آفتاب پهن بود مي نشستيم و سرگرم خوردن مي شديم... چه دل انگيز بود  وقتي به بهونه خوردن گردوهاي سبز، لبامون رو با پوستش قرمزميکرديم!!...چه خنده دار بود لحظه هايي که مينو از سر کنجکاوي هاي هميشگيش فالگوش ِ ، پچ پچ کردن هاي مامانا مي ايستاد و مُچ گرفتنش توسط مامان بزرگ و باز و باز هوار کشيدنش( پروانه!...اين دختر چشم سفيدت باز فالگوش حرفاي شما ايستاده...جلوش بگير اگر نه،  دوازده تا شوهر ميکنه!!!!!!) و بُق کردن مينو و گريه و زار زدنش که(نميخوام...نميخوام...دوازده تا شوهر نميخوام) و ...غش غش خنديدن ما...شب هايي که موقع خواب همصدا با بابا بزرگ ميخونديم(مُتکا، مقوا، مربا...از اول...) و خنديدن و ساعتي بعد خسته از اوقات روزانه به خواب رفتنمون و جمع بزرگا رو به حال خود گذاشتن!...اون روزا، روزاي قشنگي بودن، روزايي که غم نبود، که غصه نبود...روزايي که خنده بود و به هر بهونه جشن بود و شادي و پايکوبي...روزايي که عمو حسين با هر بهونه و بي بهونه اي پا ميشد و قِر ميداد و با صدا ميخوند( خيلي بي غمم، ميدونه نَنَم...) و حسن(پسر عمو) هميشه ناراضي از اين حرکات بابش بُق کرده و به حالت قهر جمع رو ترک ميکرد و ما از خنده به ريسه ميرفتيم...روزايي که عمو داريوش با اون دستگاه جازش که يادگار دوران جوونيش بود، واسمون( دانبل و دينبول) راه مي انداخت و شهداد( دوست صميمي عمو داريوش) با صدا ميخوند(خدا منو قربونت کنه...) و ما بچه ها هوار ميکشيديم( ايشالا)...اونموقع ها که شهياد(پسر شهداد) دل از دختراي دم بختمون برده بود و کلي خاطر خواه داشت و ما کوچکترا اما بيخيال از اين دلدادگي ها مي رقصيديم وگاه وسط رقص به هم گير ميداديم و تا بزرگا بخوان ما رو از هم جدا کنن يه دل سير کتک کاري ميکرديم بر سر هيچ و پوچ!(هميشه هم مينو مقصر بود با اون رقص خرچنگ غورباقش!)...همون روزا...روزايي که مثل امروز ديگه نيست و مسلمآ مثل فردا هم نخواهد شد...امروز خونه مامان بزرگي در کار نيست...چون مامان بزرگ ديگه نيست!...عمو حسين ديگه نيست!...حتي شهداد هم ديگه نيست!...و ما...از کوچ ناباورانه ي تنها يک نفر تا ابد تنها شدیم ، از رفتن ابدي الهه ام...الهه آسماني ام...اين روزها بي ترديد ديگر آن روزها نيست و نخواهد بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* اینجا دیار من است! همین صفحه به ظاهر خاموش که زمزمه های دلتنگی من ِ &quot;تنها&quot; را در خود خط خطی میکند  ... دیاری مجازی که روزی مآمن امنی برای حک کردن لحظه های خوش زندگیم بود و  اینک  مدتهاست که همیشگی های ذهن پریشانم را یدک میکشد بی آنکه سرزنشم کند! و من...دوست دارم صبوری کویر زندگی ام را در برابر عبوس بودن لحظه های حقیقی ام!... اما آنچه که امروز باعث حک شدن این چند خط  جدا از دلتنگی هایم در این دیار شده ، مبدل شدن دوستی مجازی به حقیقی با عزیزی چون (&lt;A href=&quot;http://weblog.persianyas.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;شکوفه یاس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;) و بازگشت دوباره ی (&lt;A href=&quot;http://www.shabe-noghreie.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;شب نقره ای&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;)به این دنیای مجازی بود ...که نشد از آن به عنوان اتفاقی خوشایند در  لحظه هایم در این واپسین روزهای فصل برگریزان یاد نکنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*همیشه یک پرنده هست...همیشه یک ستاره هست و ما...همیشه می رویم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2007 09:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;گفته بودم و هميشه مويه ميکنم:&lt;BR&gt;&quot;براي اينکه برنجم&lt;BR&gt;هنوز رنجي هست&quot;&lt;BR&gt;يک پله چون فراز شوم&lt;BR&gt;میگم...&lt;BR&gt;خشونت دنيا &lt;BR&gt;يادم داد&lt;BR&gt;دوست بدارم! ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* دیروز اولين دانه هاي باران پائيزي روي زمين فرو نشست و من مدتي طولاني در اتاق خلوت خود با حالتي سردرگم به صداي بارش آن گوش فرا دادم...بازي دانه هاي باران  مرا به تفکر و تعميق فرو برد...براي من دانه هاي باران هم يه جور موجودات جاندار هستند! که در آسمان بارور ميشن ، از شکم ابرها و در بستر سرد به روي زمين مينشينن و بعد سريع بدون آنکه کسي متوجه بشه  ذوب شده و در زمين فرو مي روند...ولي...اين پايان زندگيشون نيست بلکه تازه آغازيست براي يک زندگي ابدي...آنها نابود نميشن!...آنها ميليونها سال زير زمين و در رودخانه زير زميني جاري هستن و اگه روزي دوباره به سطح زمين بيان و بخار بشن  باز هم به صورت قطره هاي باران و برف به بستر خروشان زير زميني خود برميگردن! من از خودم ميپرسم آيا زندگي ما آدمها نميتونه مثل دانه هاي برف و باران باشه؟! آيا هدفهاي زندگي ما موجودات با شعور، حتي از هدف کوتاه مدت برفها و باران ها هم ناچيزتر است؟! آيا مرگ ما آدمها پايان همه ي هستي ماست يا تولدي ديگر؟!! من ميگم اگر دانه هاي برف و باران ميتونند تولدي ديگه داشته باشند چرا آدمها نداشته باشند؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* مدت زمانيست که انسان ناشناخته و ناپيدايي آهسته و آرام به دورن جان من خزيده و آنجا آشيان کرده...انساني تنها و نااميد!...سرگردان و بي نام و نشان!...مدت زمانيست که ديگر اين من...آن من نيستم! نمي دانم...تمايل به گوشه گيري و فرار از هويت کنوني ، آيا در من به وجود آمد يا در انسان بدبختي که در من زندگي ميکند...اين همه سرگشتگي و تلاطم روحي سر آغاز چه چيزي ميتونه باشه؟ ديوونگي يا زيستن در گمراهي...نمي دونم!...دردها و رنج روزگار سايه ملال آور خود را بر تمام ساعات زندگيم گسترش داده و من خو گرفته ام به اين روال...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* هر چي دوست دارين ميتونيد به من نسبت بديد&quot;ديوونه، بي ذوق، بي احساس يا هر چي&quot; اما باور کنيد من مدتهاست که اصلآ آسمون ابري و بارش بارون رو ديگه دوست ندارم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2007 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;مطمئن باش&lt;BR&gt;که نمک نخوردم...که نمکدان بشکنم!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;اسمم را که مي پرسند&lt;BR&gt;يک دور بايد اعلام کنم&lt;BR&gt;که بنده...ت...ت...&lt;BR&gt;ت...مثل...&lt;BR&gt; تنها هستم&lt;BR&gt;که بقيه اش را نمي شود اينجا گفت!&lt;BR&gt;شماره شناسنامه ام نيز بر مي گردد به همين بيست و چند سال پيش...!&lt;BR&gt;راستي...&lt;BR&gt;دنيا عجيب است&lt;BR&gt;حرف حساب اين دنيا را&lt;BR&gt;من اصلآ هيچوقت درک نکردم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*خسته ام ! ...در جستجوي چيزي هستم که هنوز نيافته ام ، نمي دانم ، شايد رسم اين روزگار ..........&lt;BR&gt;مدتهاست هرگونه عشق و علاقه مندي به تفريح و سرگرمي هاي متفاوت رو از دست دادم! به سينما نميرم و از قدم زدن در خيابانها لذت نمي برم! تقريبآ از همه ي دوستان خود گسسته ام و خيلي وقت است ديگر در محافل گوناگون خانوادگي شرکت نميکنم...ميخواهم تنها باشم و در اين تنهايي درون خود را بنگرم! من خيلي وقت است که نمي توانم خودم را بشناسم!...نميتوانم حقايق و حقيقتهاي موجود در دنياي کوچک خود را به خوبي درک کنم و آنها را بپذيرم...من...من از قبول يک حقيقت تلخ و سخت چون کوچ ناباورانه ي الهه ام،گريزانم...چرا...چرا در اين شهر چيزي براي نشاط خود ديگر نمي بينم؟ پس کجا ميتوانم احساس آرامش کنم؟ لبخند بزنم و فقط لحظه اي اگر چه کوتاه شاد باشم؟! چرا از مردم دوري گرفتم، با طبيعت بيگانه شدم، با هيچکس پيوند عاطفي ندارم... تنها هستم...تنها مانده ام...تنها و سرگردان... شبها در سکوت و تنهايي از پشت پنجره ي اتاقم آسمان نيلگون را مي نگرم و هزاران ستاره ي درخشان را بر پهنه ي گستره آن نظاره ميکنم،ساعتي بعد آرامش خاطري مي يابم! زيرا ميدانم که ستارگان نيز از همديگر بسيار دورند و همواره در تنهايي به سر ميبرند...تنها...مثل من!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*من گاهي به اين فکر مي کنم که نوشتن اين دلتنگيها توسط من و خوندن اين زمزمه هاي دلتنگي توسط شما در اين فضاي محدود شما رو شايد هرگز نتونه به عمق زندگي هيچ انساني نزديک کند ، چه برسه به من که رهگذري خسته در اين دنياي مجازي ام! من عاقبت روزي از کنار اين لحظه ها مي گذرم بي آنکه شايد حتي نشاني از من روزي در خاطرتون باقي بماند...گله اي نيست ! رسم اين دنياي مجازي، که حتي رسم دنياي حقيقي نيز همين است . من خوب مي دونم که همه ما رهگذري هستيم که اگر روزي شرايط نامطلوب در زندگي هر کدوم از ما به وجود بياد از دست بقيه کاري ساخته نيست! شما شايد دلتنگيهاي مرا مي خوانيد ، شما مي خواهيد پس مي شنويد صداي خسته مرا ، اما مي دانم به تنهايي گوش سپردنها باغ سبزي حاصل نخواهد شد و روزگار تا خدا نخواهد به سر انجام معلومي نخواهد رسيد !! آري... هيچکس جز خود ما آدمها زخم خنجري را که بر زندگيمان مي خورد احساس نخواهيم کرد ، جز دلداريها که مرحمي مي شود بر زخمها...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*&lt;A href=&quot;http://www.nargesb.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;نرگس&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; جونم... امیدوارم یه روز به خاطر روی گُل تو هم که شده از شادی بنویسم اینجا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*و...ای کاش دقیقه، گذشت ثانیه را می فهمید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;وقتش نيست&lt;BR&gt;احساسش نيست&lt;BR&gt;قلمش نيست&lt;BR&gt;خيلي وقت است شاعري را&lt;BR&gt;در اين کوره راه&lt;BR&gt;گم کرده ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*روزهای تقویم هی ورق میخورند و من نیز ...هی دارم تموم میشم! فعلآ هم سرگرم کار در دفتر نمايندگي شوهر خواهرم شدم...همون اول به این شرط پذیرفتم که مشغول کار در اونجا بشم که فقط صبح سرکاربرم اما حالا بنا به مشغله شروع کاري به اجبار مجبورم بعدازظهر ها هم برم...که اين اصلا و ابدآ به مذاقم خوش نيست...البته دوشنبه بعد ازظهر ها و پنج شنبه ها رو به هيچ عنوان نميرم ، تلافي  بقيه روزا هم با غرولند کردن به سر شوهر خواهرم در مي آوردم! اما الان ديگه عادت کردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*وقتی غمگین و خستم و دست دلم به این زندگی و دنیای مسخره نمیره، وقتی چشمام خوبی ها و زیبایی ها رو نمی بینه و داشته هام رو فراموش میکنم، وقتی آدمها و مصنوعاتشون زمان رو در من میکُشن، وقتی حوصله هیچکس رو ندارم و هیچکس هم حوصله ام رو نداره ، وقتی حرفهام بوی دلتنگی میده ... اونوقته که یه گوشه کِز میکنم...و در بی رنگی و سکوت و سکوت تنها نظاره گر گذر ایام میشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;*میگم کاش زندگی هم مثل یه رُمان بود اول سرش و بعد ته اونو می خوندیم اگه دوستش نداشتیم عوضش میکردیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;* حالا نوبت شماست...برام حرف بزنید! هرچی که باشه...هرچی که همین الان ذهن تو رو داره قلقلک میده واسه من بریزش اینجا...من...پر از شنیدنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Nov 2007 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boghzekhiss&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>boghzekhiss</dc:creator>
<guid>http://boghzekhiss.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
