افتاد *خواهرم ،یادته یه روز به هم گفتیم که هرگز بین موندن و رفتن دو دل نباشیم!... و حالا...تو رفتی و من... ماندم! حالا مَنِ مانده ی بی دست و پای این قصه هر لحظه بی تو دست از پا درازتر میان سایه های تنهایی ام گم می شوم! ...الهه آسمونیِ من! نگو که روزگار، اعتماد به آفتاب و بابونه های خیالی گذشته است، چون هنوزم هر بار که خورشید طلوع میکند ،چشمان منتظر من دنبال دستانی میگردند که صاحب نبض بودند و قرار بود روزی به بهانه آفتاب دوباره جون بگیره و برگرده!...نازنینم ، باور کن بی تو بودن سالها طول میکشد و من بیش از هر کسی معنی با تو بودن را میدانستم!...من... از تکرار اندوه کبودم اما... می مانم و به انتظار رسیدن دوباره به تو، این لحظه های تلخ گریه را بی نهایت مرور میکنم. * و...سومین سال از پرواز معصومانه ی تو... الهه آسمونیم! * چقدر گرمه اشکام...
آنسان که برگ
-آن اتفاق زرد-
می افتد
آنسان که مرگ
-آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد...
+
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:6 ... ت مثل تنها
|
