نه اشتباه نکن... ... *مدت زمانی بود که داشتم اسیر احساس ناشناخته ای می شدم! نمیدونم در درونم چه میگذشت و چه حوادث تلخ یا شیرینی پی ریزی میشد!...یک چیز در ژرفای جانم به تدریج نضج میگرفت و داشت بزرگ میشد! با چنان چیزی بیگانه بودم، آن را نمیشناختم و بدیهی بود که نامش را هم ندانستم! شاید فقط باروری و آن گاه تولد یک "احساس" بود...احساسی که عاقبت در همان نطفه، امروز...همین امروز رو به خاموشی گرایید!!! *الهه آسمونیم کاش بودی ، دلم همراز و همدم بودنت رو میخواد تا در این ظلمت امشب،احساس تنهایی کمتر آزارم بده ... * عجالتآ احتیاج به یک بالش دارم و دنیایی فراموشی...!!
فقط کارِ کِشتي ها نيست !
گاهي من نيز
از فرسودگي و تنهايي
يا شايد هم جبر زمان
بر گِل مي نشينم!
+
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:0 ... ت مثل تنها
|
