ما چه اميدوار * گاهي با خودم فکر ميکنم معماي زندگي بشر، اين رنجها و دردها ، شکستها و ناکاميها چيست و چرا با ابهام و تاريکي در هم شده و همواره يه شکل حل نشدني به خودش گرفته؟ اصلآ هستي و زندگي ما آدما واسه چيه؟ چرا متولد ميشيم ؟ چرا بعد از تحمل سالها رنج و مشقت ميميريم؟ بدون اينکه بدونيم از کجا اومديم و چرا دچار چنين سرنوشتي شديم و در پايان اين راه ، چرا بايد راهي ديار ناشناخته ديگري بشيم؟ يعني واقعآ در اين دنيا زندگي بدون رنج وجود نداره و هرگز نميتونه به وجود بياد؟ آخه چرااا؟؟ اين ظلم تحميلي براي چيه و تحمل اين رنجها بخاطر کيه؟ به مامانم که ميگم مثل هميشه لب به دندون ميگزه و ميگه: کُفر نگو!! و بعد زير لب ميگه : خدا به جوونيش ببخش! و باز با اندوه تکرار ميکنه: دختر... تو آخر سر به بيابون ميذاري! اما من... اما من... اما من که در عدالت خدا ترديد ندارم! فقط ميخوام بدونم وجود انسانهايي چون من، چون خيلي ها مثل من در عرصه حيات ، چه معني و مفهومي داره و چه چيزي رو به اثبات ميرسونه؟ آيا زندگي و سرنوشت يعني قرباني شدن بي دليل؟ يعني اسارت و بندگي؟ *ببين ،از زمان با تو بودن ترک دنياي مجازي و روانه به سوي دنياي تو شدم،دنيايي که تو در همان ابتدا زير غم و اندوه نگاهم را خط قرمز کشيدي و خواستي ناجي آنها شوي...شدي ...ناجي من شدي...دوستم داشتي و من...عاقبت پس از آنهمه کلنجار با درونم ، چه دلپذير دوستت داشتم...دوستم داشتي و دوستت داشتم و...و...و...اما يه جا رو اشتباه کرديم ...ما با اونکه آخر قصه رو از اول خونديم و فهميديمش باز سرسختانه عشق ورزيديم و عشق ورزيديم با اين خيال که ما ميتونيم... که ميتونيم اُسطوره بشيم در رسيدن...در وصال...بيخبر از اونکه روزگار لجبازتر از اين حرفاست که به آرزويِ من و تو راهي براي ظهور بده...نشد ... تو خواستي ...من خواستم...قسمت نشد!!...حالا تو محکوم به بي من بودن و من...و من... *گاهي وقتا حس ميکنم هنوزم قدرت تحمل شکستن در این کهنه خرابِ خدا رو دارم...دلم میخواد فریاد بزنم ترجیحآ زیر آب تا خودمم صدای خودم رو نشنوم! * الهه آسمونيم...خوش بحالت...هميشه در اُوجي...همیشه...
يکديگر را يافتيم
تا شايد غمهايمان تقسيم بر دو شود
و شاديمان دو برابر ...
اما دريغ
که شاديمان نصف شد
و غممان دو برابر...
يعني واقعآ ما آدما حق نداريم که بگيم نميخوايم و نمي پذيريم؟! حق نداريم؟...نداريم؟؟
*گاهي خيلي حرفها هست براي نگفتن! سکوتم را به زمزمه هاي دلنشينتان ببخشاييد ...بودم ولي... يکي انگار درونم ميگفت:هييييييييييييييييييييييييييس!
+
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:49 ... ت مثل تنها
|
