به تلخيه تبسم هاي رنگ پريده *خيلي وقت بود که ذهنم، حوصله جمع و مرتب کردن کلمات آواره ي افکارم را از دست داده و خود را به خوابي زمستاني فرو برده بود. خوابي که درونش لبريز از رويا بود...روياي گذشته هاي خوب...گذشته! همين دو سه سال پيش، مثل همين زمستوناي سرد... اما نه!...نه اينقدر سرد...نه!...نه اينقدر ساکت و خاموش...ليکن هر چه بود، گويي راضي بودم به خواب زمستاني ذهنم و در رويا پرسه زدنم در کوچه پس کوچه هاي آنچه بود و گذشت و ديگر هرگز نخواهد آمد...من...بودم... هستم و به جبر زمان خواهم بود! تنها اندکي خسته بودم از تکرارِ هيچ و همچنان خسته ام و...نميدانم تا به کي!!! *بهترين اتفاق خوشايند در اين مدت ، ملاقات با عزيزي چون(شکوفه یاس) بود…من واقعآ دلم ميخواد همه دوستاي مجازي ديگرم رو هم ببينم… ميشه؟؟! *صبور و به قاعده اي صبور…و به قاعده ميگذرد زمان بي آنکه بداند چه آتشي ميان رگهاي من جاريست...
به روي لبانِ خاموشم
دل خوش کرده اي !
در همين حال که ميتواني
با خنده شيرين و زيباي ديگري
لحظه هايت را شکوفا کني ...
من...
دخترکي در بند ِ اندوه زمان
که تو...
به لبخندهاي نااميدانه ام دل بستي
و داري آيينه جواني ات را مي شکني
تا...
صخره هاي سرسختِ دلِ من، آرام جلوه کنند
...
...
به تبسم سردم
حوالي صخره هاي سختِ دلم
دل خوش کرده اي!
+
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:28 ... ت مثل تنها
|
