تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

من که سالهاست از لحظه هاي دوري تو مي نويسم
از معصوميت آن نگاهت
از بغض خيس رفتنت...
اما خوشا به حال فرشتگان که مدام از بودن با تو مي سرايند
نغمه هايشان ازآسمان به گوش من نمي رسد
اما ميدانم
حتمآ شاد ميخوانند...

 

* دقايقي قبل پنجره اتاقم را گشوده  بودم و هر از چند گاهي سر برميگرداندم و در پرتو سيمينِ ماه ، منظره بيرون را نگاه ميکردم که خاموش و آرام در بستر شب آرميده وگويي به خواب رفته بود. يک لحظه نسيم خنک نيمشب از وزيدن باز ماند و ديگر صداي وهم آلود سايش درختان به گوش نرسيد و همه چيز ساکت و آرام شد تا سکوت شب ، مفهوم واقعي و عظمت بي انتهاي خود را بهتر متجلي سازد...من اما آن  لحظه به اين فکر افتادم که چرا پرنده ها به هنگام شب آواز نميخوانند؟!!...راستي... واقعآ چرا؟؟!!

* مادرم بهم نگاه کرد و گفت: کي ميشه نگاهت هم  مثل اونموقع ها بخنده...تا دلم از شادي تو شاد بشه...! بغض کردم و سعي کردم نگاهم رو از نگاش بدزدم تا متوجه بازي اشک در چشمام نشه... طفلي دل داغدار مادرم ، نميدونه اين روزا بيشتر به حضور مهربون الهه آسمونيم محتاجم...به درد دل کردن ها با او...به در گوشي حرف زدن ها ...به ...چه کنم؟ چه کنم ها...به همدم هم بودن ها...به...همراز هم بودن ها...

* راستي...داريم به آخر پائيز نزديک ميشيم ، جوجه هاتون رو بشماريد!

+ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:57 ... ت مثل تنها |

بي بهانه مي نويسم
براي هيچ کس!
حواله همين روزها
که همرنگ است...
 که بي رنگ است...
وه! که چقدر هوا سرد است
آسمان سربي رنگ است
و دلم
که مثل دنيا تنگ است...

* اين روزا که هواي اينجا  رو به سرديه،من تازه به ياد آخر تابستوناي شيراز و خونه مامان بزرگ و اونهمه خاطرات شيرين افتادم!...چه صفايي داشت اون روزا ...اون خونه...اون آدما!...اون پنجره بزرگ اتاق نشيمن که تقريبآ در تمام ساعات از شبانه روز باز بود و بيرونش ، داخل حياط يه باغچه باصفا با يه عالم درخت با عطر بهار نارنج...چه لذتي داشت، صبح زود و اون سردي هوا و لرزيدن ما بچه ها و زير پتو رفتن...صبح زود وبوي نون سنگک و گاه کله پاچه و گاه آش که من اصلآ هيچوقت نفهميدم خوردنشون چه لذتي واسه مينو و شبنم (دخترهاي عمو) داشت که از اول تا آخر صبحانه چهار زانو نشسته و هي کاسه پر ميکردن و هي ميخوردن و من با چشمهاي گرد شده به اونا ميفهموندم که چقدر بدم مياد و با اَدا و اصولها سعي در منحرف کردن اشتهاي اونا داشتم و هميشه نيز ناموفق!!!...چه روزگاري بود وقتي در حياط زير نور کمرنگ آفتاب به بهونه گرم شدن مي نشستيم و من و الهه آسمونيم و زيبا و سيما (دختراي عموي ديگرم) چهار چشمي نظاره گر مينو ميشديم که گاهي از نارنجها و خورمالوهاي کال درختها هم چشم پوشي نميکرد و با بهنام پسر شيطون عمه از درخت بالا مي رفت و داد و هوار مامان بزرگ روبالا ميبردن...اون لحظه ها که ما با خنده به تقليد از بابا بزرگ  واسه بهنام مي خونديم ( داشت اين عمه ستاره پسري، پسر بي ادبو بي هُنري، اسم او بود بهنام اَجنه، در خرابي تَکه در خانه،...)...و...چه لذت بخش بود وقتي گوش به زنگ صداي مردي که اون رو (عمو يخمکي) صدا ميزديم مي نشستيم و به محض شنيدن صداي او از کوچه ، دَخل کيف مامانامون رو ميزديم و واسه هر کي زودتر يخمک خريدن با هم سر جنگ بر مي داشتيم و بيچاره عمو يخمکي که با اون يخچال (کائو چوبش) وسط ما حيرون ميموند و نميدونست اول از کي پول بگيره  و اول به کي بده...و چه خوش بود وقتي عاقبت همگي يخمک به دست به داخل خونه برميگشتيم و باز داد و هوار مامان بزرگ که( نخورين اين آشغالارو! معلوم نيست با چي درست کردن) و ما اما بي اعتنا ، خوشحال از داشتن يخمک ، گوشه اي از اطاق نشيمن ، همونجا که نور آفتاب پهن بود مي نشستيم و سرگرم خوردن مي شديم... چه دل انگيز بود  وقتي به بهونه خوردن گردوهاي سبز، لبامون رو با پوستش قرمزميکرديم!!...چه خنده دار بود لحظه هايي که مينو از سر کنجکاوي هاي هميشگيش فالگوش ِ ، پچ پچ کردن هاي مامانا مي ايستاد و مُچ گرفتنش توسط مامان بزرگ و باز و باز هوار کشيدنش( پروانه!...اين دختر چشم سفيدت باز فالگوش حرفاي شما ايستاده...جلوش بگير اگر نه،  دوازده تا شوهر ميکنه!!!!!!) و بُق کردن مينو و گريه و زار زدنش که(نميخوام...نميخوام...دوازده تا شوهر نميخوام) و ...غش غش خنديدن ما...شب هايي که موقع خواب همصدا با بابا بزرگ ميخونديم(مُتکا، مقوا، مربا...از اول...) و خنديدن و ساعتي بعد خسته از اوقات روزانه به خواب رفتنمون و جمع بزرگا رو به حال خود گذاشتن!...اون روزا، روزاي قشنگي بودن، روزايي که غم نبود، که غصه نبود...روزايي که خنده بود و به هر بهونه جشن بود و شادي و پايکوبي...روزايي که عمو حسين با هر بهونه و بي بهونه اي پا ميشد و قِر ميداد و با صدا ميخوند( خيلي بي غمم، ميدونه نَنَم...) و حسن(پسر عمو) هميشه ناراضي از اين حرکات بابش بُق کرده و به حالت قهر جمع رو ترک ميکرد و ما از خنده به ريسه ميرفتيم...روزايي که عمو داريوش با اون دستگاه جازش که يادگار دوران جوونيش بود، واسمون( دانبل و دينبول) راه مي انداخت و شهداد( دوست صميمي عمو داريوش) با صدا ميخوند(خدا منو قربونت کنه...) و ما بچه ها هوار ميکشيديم( ايشالا)...اونموقع ها که شهياد(پسر شهداد) دل از دختراي دم بختمون برده بود و کلي خاطر خواه داشت و ما کوچکترا اما بيخيال از اين دلدادگي ها مي رقصيديم وگاه وسط رقص به هم گير ميداديم و تا بزرگا بخوان ما رو از هم جدا کنن يه دل سير کتک کاري ميکرديم بر سر هيچ و پوچ!(هميشه هم مينو مقصر بود با اون رقص خرچنگ غورباقش!)...همون روزا...روزايي که مثل امروز ديگه نيست و مسلمآ مثل فردا هم نخواهد شد...امروز خونه مامان بزرگي در کار نيست...چون مامان بزرگ ديگه نيست!...عمو حسين ديگه نيست!...حتي شهداد هم ديگه نيست!...و ما...از کوچ ناباورانه ي تنها يک نفر تا ابد تنها شدیم ، از رفتن ابدي الهه ام...الهه آسماني ام...اين روزها بي ترديد ديگر آن روزها نيست و نخواهد بود...

* اینجا دیار من است! همین صفحه به ظاهر خاموش که زمزمه های دلتنگی من ِ "تنها" را در خود خط خطی میکند  ... دیاری مجازی که روزی مآمن امنی برای حک کردن لحظه های خوش زندگیم بود و  اینک  مدتهاست که همیشگی های ذهن پریشانم را یدک میکشد بی آنکه سرزنشم کند! و من...دوست دارم صبوری کویر زندگی ام را در برابر عبوس بودن لحظه های حقیقی ام!... اما آنچه که امروز باعث حک شدن این چند خط  جدا از دلتنگی هایم در این دیار شده ، مبدل شدن دوستی مجازی به حقیقی با عزیزی چون (شکوفه یاس) و بازگشت دوباره ی (شب نقره ای)به این دنیای مجازی بود ...که نشد از آن به عنوان اتفاقی خوشایند در  لحظه هایم در این واپسین روزهای فصل برگریزان یاد نکنم...

*همیشه یک پرنده هست...همیشه یک ستاره هست و ما...همیشه می رویم! 

+ جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:58 ... ت مثل تنها |

گفته بودم و هميشه مويه ميکنم:
"براي اينکه برنجم
هنوز رنجي هست"
يک پله چون فراز شوم
میگم...
خشونت دنيا
يادم داد
دوست بدارم! ...

* دیروز اولين دانه هاي باران پائيزي روي زمين فرو نشست و من مدتي طولاني در اتاق خلوت خود با حالتي سردرگم به صداي بارش آن گوش فرا دادم...بازي دانه هاي باران  مرا به تفکر و تعميق فرو برد...براي من دانه هاي باران هم يه جور موجودات جاندار هستند! که در آسمان بارور ميشن ، از شکم ابرها و در بستر سرد به روي زمين مينشينن و بعد سريع بدون آنکه کسي متوجه بشه  ذوب شده و در زمين فرو مي روند...ولي...اين پايان زندگيشون نيست بلکه تازه آغازيست براي يک زندگي ابدي...آنها نابود نميشن!...آنها ميليونها سال زير زمين و در رودخانه زير زميني جاري هستن و اگه روزي دوباره به سطح زمين بيان و بخار بشن  باز هم به صورت قطره هاي باران و برف به بستر خروشان زير زميني خود برميگردن! من از خودم ميپرسم آيا زندگي ما آدمها نميتونه مثل دانه هاي برف و باران باشه؟! آيا هدفهاي زندگي ما موجودات با شعور، حتي از هدف کوتاه مدت برفها و باران ها هم ناچيزتر است؟! آيا مرگ ما آدمها پايان همه ي هستي ماست يا تولدي ديگر؟!! من ميگم اگر دانه هاي برف و باران ميتونند تولدي ديگه داشته باشند چرا آدمها نداشته باشند؟!!!

* مدت زمانيست که انسان ناشناخته و ناپيدايي آهسته و آرام به دورن جان من خزيده و آنجا آشيان کرده...انساني تنها و نااميد!...سرگردان و بي نام و نشان!...مدت زمانيست که ديگر اين من...آن من نيستم! نمي دانم...تمايل به گوشه گيري و فرار از هويت کنوني ، آيا در من به وجود آمد يا در انسان بدبختي که در من زندگي ميکند...اين همه سرگشتگي و تلاطم روحي سر آغاز چه چيزي ميتونه باشه؟ ديوونگي يا زيستن در گمراهي...نمي دونم!...دردها و رنج روزگار سايه ملال آور خود را بر تمام ساعات زندگيم گسترش داده و من خو گرفته ام به اين روال...

* هر چي دوست دارين ميتونيد به من نسبت بديد"ديوونه، بي ذوق، بي احساس يا هر چي" اما باور کنيد من مدتهاست که اصلآ آسمون ابري و بارش بارون رو ديگه دوست ندارم...

+ سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:44 ... ت مثل تنها |

مطمئن باش
که نمک نخوردم...که نمکدان بشکنم!
...
اسمم را که مي پرسند
يک دور بايد اعلام کنم
که بنده...ت...ت...
ت...مثل...
 تنها هستم
که بقيه اش را نمي شود اينجا گفت!
شماره شناسنامه ام نيز بر مي گردد به همين بيست و چند سال پيش...!
راستي...
دنيا عجيب است
حرف حساب اين دنيا را
من اصلآ هيچوقت درک نکردم


*خسته ام ! ...در جستجوي چيزي هستم که هنوز نيافته ام ، نمي دانم ، شايد رسم اين روزگار ..........
مدتهاست هرگونه عشق و علاقه مندي به تفريح و سرگرمي هاي متفاوت رو از دست دادم! به سينما نميرم و از قدم زدن در خيابانها لذت نمي برم! تقريبآ از همه ي دوستان خود گسسته ام و خيلي وقت است ديگر در محافل گوناگون خانوادگي شرکت نميکنم...ميخواهم تنها باشم و در اين تنهايي درون خود را بنگرم! من خيلي وقت است که نمي توانم خودم را بشناسم!...نميتوانم حقايق و حقيقتهاي موجود در دنياي کوچک خود را به خوبي درک کنم و آنها را بپذيرم...من...من از قبول يک حقيقت تلخ و سخت چون کوچ ناباورانه ي الهه ام،گريزانم...چرا...چرا در اين شهر چيزي براي نشاط خود ديگر نمي بينم؟ پس کجا ميتوانم احساس آرامش کنم؟ لبخند بزنم و فقط لحظه اي اگر چه کوتاه شاد باشم؟! چرا از مردم دوري گرفتم، با طبيعت بيگانه شدم، با هيچکس پيوند عاطفي ندارم... تنها هستم...تنها مانده ام...تنها و سرگردان... شبها در سکوت و تنهايي از پشت پنجره ي اتاقم آسمان نيلگون را مي نگرم و هزاران ستاره ي درخشان را بر پهنه ي گستره آن نظاره ميکنم،ساعتي بعد آرامش خاطري مي يابم! زيرا ميدانم که ستارگان نيز از همديگر بسيار دورند و همواره در تنهايي به سر ميبرند...تنها...مثل من!!!

*من گاهي به اين فکر مي کنم که نوشتن اين دلتنگيها توسط من و خوندن اين زمزمه هاي دلتنگي توسط شما در اين فضاي محدود شما رو شايد هرگز نتونه به عمق زندگي هيچ انساني نزديک کند ، چه برسه به من که رهگذري خسته در اين دنياي مجازي ام! من عاقبت روزي از کنار اين لحظه ها مي گذرم بي آنکه شايد حتي نشاني از من روزي در خاطرتون باقي بماند...گله اي نيست ! رسم اين دنياي مجازي، که حتي رسم دنياي حقيقي نيز همين است . من خوب مي دونم که همه ما رهگذري هستيم که اگر روزي شرايط نامطلوب در زندگي هر کدوم از ما به وجود بياد از دست بقيه کاري ساخته نيست! شما شايد دلتنگيهاي مرا مي خوانيد ، شما مي خواهيد پس مي شنويد صداي خسته مرا ، اما مي دانم به تنهايي گوش سپردنها باغ سبزي حاصل نخواهد شد و روزگار تا خدا نخواهد به سر انجام معلومي نخواهد رسيد !! آري... هيچکس جز خود ما آدمها زخم خنجري را که بر زندگيمان مي خورد احساس نخواهيم کرد ، جز دلداريها که مرحمي مي شود بر زخمها...

*نرگس جونم... امیدوارم یه روز به خاطر روی گُل تو هم که شده از شادی بنویسم اینجا ...

*و...ای کاش دقیقه، گذشت ثانیه را می فهمید!

+ شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:14 ... ت مثل تنها |