تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

 

 

وقتش نيست
احساسش نيست
قلمش نيست
خيلي وقت است شاعري را
در اين کوره راه
گم کرده ام...

 

*روزهای تقویم هی ورق میخورند و من نیز ...هی دارم تموم میشم! فعلآ هم سرگرم کار در دفتر نمايندگي شوهر خواهرم شدم...همون اول به این شرط پذیرفتم که مشغول کار در اونجا بشم که فقط صبح سرکاربرم اما حالا بنا به مشغله شروع کاري به اجبار مجبورم بعدازظهر ها هم برم...که اين اصلا و ابدآ به مذاقم خوش نيست...البته دوشنبه بعد ازظهر ها و پنج شنبه ها رو به هيچ عنوان نميرم ، تلافي  بقيه روزا هم با غرولند کردن به سر شوهر خواهرم در مي آوردم! اما الان ديگه عادت کردم...

 

*وقتی غمگین و خستم و دست دلم به این زندگی و دنیای مسخره نمیره، وقتی چشمام خوبی ها و زیبایی ها رو نمی بینه و داشته هام رو فراموش میکنم، وقتی آدمها و مصنوعاتشون زمان رو در من میکُشن، وقتی حوصله هیچکس رو ندارم و هیچکس هم حوصله ام رو نداره ، وقتی حرفهام بوی دلتنگی میده ... اونوقته که یه گوشه کِز میکنم...و در بی رنگی و سکوت و سکوت تنها نظاره گر گذر ایام میشم...

 

*میگم کاش زندگی هم مثل یه رُمان بود اول سرش و بعد ته اونو می خوندیم اگه دوستش نداشتیم عوضش میکردیم!

 

* حالا نوبت شماست...برام حرف بزنید! هرچی که باشه...هرچی که همین الان ذهن تو رو داره قلقلک میده واسه من بریزش اینجا...من...پر از شنیدنم! 

 

+ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:22 ... ت مثل تنها |

مثل اينکه شب سر تمام شدن ندارد
لااقل
بگير بخواب تا رؤياي هرگز بدست نيامده ات را
بخواب ببيني
يا
تو بجاي من بگو چقدر سفيد سفيد سفيدند
درست مثل پلکاني بي انتها که به پائين مي رود
و تالارهاي تو در تو که تمامي ندارند
با تو نيستم!
با خودم هستم...

* تمام بعد از ظهر سرگرم خوندن كتاب «نامه هاي سرگردان» بودم، اين كتاب رو دوست دارم بخاطر قلم محكم و كلمات پر محتوا و نيش دار و گزنده ي نويسنده اش «كارو».همچنان كه در حال خواندن بودم و در همانحال نيز صداي خواننده ي مورد علاقه ام از اسپيكر در حال پخش بود خوابي عميق چشمانم را ربود و زماني ديده گشودم كه صداي اذان با صداي خواننده با هم آميخته شده بودن!...هميشه گوش سپردن به اذان آنهم با صداي مؤذن زاده رو دوست دارم، بخاطر همين اسپيكر رو كم كردم و به اذان گوش سپردم...اين روزا نيز همچنان مثل گذشته ام...مثل همين دو سالي كه بي او گذشت...تنها كمي آرامترم...خاطرات گذشته نيز همچنان در حال رژه رفتن در ذهنم هستن ...شب و روز ...روز و شب! گاهي از ياد آوريشون لبخندي روي لبام ميشينه و گاه در حسرت تموم شدن گذشته هاي خوب ، بُغض ميكنم.تمام اون روزا ، اتفاقها و افرادي كه در گذشته به طريقي در بستن خاطره اي در ذهنم نقش داشتن، همه و همه اينك در گوشه اي از ذهنم در حال تردد هستن و من راضي ام به اين مرور مُدام خاطرات...خاطراتي كه هميشگي هاي كنوني ام را با آن مي گذرانم...شايد...شايد همه ي ماجراي عمر من اين نخواهد بود اما يقين دارم سرنوشت محتوم ما همين بود...

* نمي دونم واقعآ چه لذتي داره بعضي افراد براي گذرون تفريح و سرگرمي ديوانه اي را بازيچه رفتاراي غلط و نادرست خودشون قرار ميدن؟...گاهي فكر ميكنم چرا اين افراد حتي لحظه اي مُهلت تفكر به كار زشت خودشون نميدن...ديروز وقتي كه براي گرفتن بسته اي از برادرم كنار درب منزل در انتظار ايستاده بودم ، پسري ساكن همان محل زندگيمون كه او را ديوانه مي نامند در حال گذر از كوچه سلام كرد و من با تكان سر پاسخش را دادم...اما او لحظه اي درنگ كرد و سپس ايستاد ! و بدون مقدمه گفت بچه ها بهم فحش ميدن كتك ميزنن...نمي دونم چرا اينكارا ميكنن...به نظرت ديوونه نيستن؟!! و من ماندم كه چه بگويم!!...اما حالا اينجا مينويسم كه آره اونا ديوونه هستن كه موجود بي آزاري چون تو را اذيت ميكنن و تو كه تنها به جرم بيخيالي به ديوونه بودن محكوم هستي از نظر من هرگز ديوونه نيستي چرا كه ناسزا نميگي ...كه ظلم نميكني...كه خطا نميكني...كه گناه نميكني...كه انساني...

* پرنده به آسمان مي پرد و خواب از سر من... فرق ميان اين دو ، اما آزاديست و پريشاني!

+ چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 3:35 ... ت مثل تنها |