تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

كوله باري
از درد پُر داري
دردِ غم
دردِ اندوه
دردِ حسرت
دردِ فراق
دردِ هزار درد...
...
با تو نيستم!
با خودم هستم...


* اولين بار در بيمارستان كنار تخت الهه آسمونيم در بخش  Icu ديدمش...با ديده گاني خيس به من و مادرم و خواهرم كه دور تخت الهه ام را گرفته و دست و صورتش را بوسه باران و آهسته به اميد شنيدن جوابي او را صدا  ميزديم و غريبانه و بي صدا به تلخي ميگريستيم نگاه ميكرد...اشك پرستاران و در سكوت ايستادنشان و نظاره كردنشان به ما، برايمان تازگي نداشت...اتفاقي بود كه در آن 2 ماه بستري بودن الهه ام در بيمارستان بارها و بارها شاهدش بوديم. براي همين بي توجه به حضور آنها همان چند ساعتي را كه اجازه ورودمان به بخش Icu ميدادن رو غنيمت ميدانستيم و از لحظه به لحظه اش براي دلي سير ديدن الهه ام نهايت استفاده رو مي برديم...همين چند ساعت اجازه حضورمان در بخش رو هم مديون سفارشات اكيد پسر دائيم« دكتر اَنوري پور»  وآقاي دكتر عُضفوري بوديم كه واقعآ توجه خاص و زياد پرستارا به الهه ام و احترامي كه به ما داشتن رو هرگز فراموش نميكنم.اونروز موقع خروج از بخش تازه متوجه او شدم ، نگاهم كرد و گفت: چرا اينهمه خودتون رو عذاب ميديد...اين چند ساعت فقط گريه كرديد...اينهمه بي قرار نباشيد خدا بزرگه... نگاهش كردم و به زحمت تونستم با چشمان آماسيده و گريانم چهره ي مهربونش رو ببينم...پرستار بخش Icu  بود كه بعد از بيست روز سپري شدن از بستري بودن الهه ام ، او تازه از مرخصي برگشته بود. در آن 2 ماه بستري بودن الهه ام در بيمارستان او بيش از همه پرستاران تونست خودش رو به من و خانواده ام نزديك و نزديك تر كنه، اشكهاي من رو هميشه پاك ميكرد، صميمانه در آغوشم ميكشيد، به مادرم دلداري ميداد ...حتي بعد از مرخص شدن الهه ام از بيمارستان و آن 4 ماه ، همچنان در خواب ناز بودنش در خانه نيز او كنارمان بود، هر لحظه كه خواستيمش و احتياج به مراقبتهاي ويژه اش به الهه مان داشتيم حضورش باعث دلگرمي بود، حتي در اوج آنهمه اميدهاي هنوز وقتي الهه ام ناباورانه پر كشيد باز و باز حضور مهربانش را ميان آنهمه فرياد و فغان و اشك و آه احساس كرديم. و بعد از آن نيز باز و باز...دعاي خير مادرم هميشه و هميشه هر گاه كه به ياد محبتهاي خالصانه اش به خودمان و الهه ام مي افتاد دست بالا بردن به آسمان و با دلي داغدار از فراق نازنين سفر كرده اش ،  آرزوي سفيد بخت شدن او كردن بود...و چون خدا خواست به نام مُستعار امضاء كند بخت را برگزيد و او بعد از نخستين سالگرد پرواز معصومانه خواهرم توسط يكي از اقواممان ديده و پسنديده شد... او يكساله كه ازدواج كرده  و با شوهرش براي هميشه به انگليس رفته...خودش هميشه ميگه  خواسته ي قلب پاك الهه ي من حتي در آن خواب ِ نازش و دعاي هاي هميشه مادرم بود كه تقدير رو تا به اينجا گره زد و كشاند و كشاند تا او را به سفيد بختي رساند و من نتيجه محبتهاي خودش رو هم  اما سهيم ميدونم...امروز كه سرگرم نگاه كردن به ليست مخاطبين تلفنم بودم ، نگاهم به روي اسمش« ليلا » خيره شد و باز به يادِ آنهمه مهرباني هاي او افتادم ... تا هميشه خوشبخت باشد.

* نمي دونم باز هم ميتونم رنگ ِ ديگه اي غير از سياه و خاكستري رو از جعبه مداد رنگي ِ زندگي دوست داشته باشم يا نه !!...

+ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:14 ... ت مثل تنها |

سلام
سلام...
جواب سلامم را نمي دهي؟!
ندادي كه  ندادي!
هيچوقت هم نخواهي داد
تکرار اين روزها و اين سلامها
مگر کجاي سرماي جهان را
گرم مي کند؟!...
با تو نيستم!
با خودم هستم...


* نميدونم چه حكمتيه اين نوه ها تا چشمشون به خونه ما روشن ميشه همه شيطنت و فضوليهاشونم گُل ميكنه...هرچي انرژي داخل خونه خودشون ذخيره كردن خونه ما مصرفش ميكنن وحشتناك...نكن هم حاليشون نيست!!!...واقعآ نيست...ديروز يه حركت خطرناك از پسر خواهرم ديدم كه حيرون موندم! ، از روي دسته ي مبل خودش رو به سمت ديوار پرتاب كرد، محكم به ديوار خورد  و به سمت پائين سرازير شد...گفتم الانه كه صداي جيغ و گريه اش بلند شه اما...با عجله برخاست و خواست دوباره حركتش رو تكرار كنه...با عصبانيت داد كشيدم...عرشيا!!! نميگي صورتت بخوره به ديوار زخمي بشي؟!بدون اينكه نگاهم كند گفت : نه !! من «مردِ عنكبوتي ام»!!!!يادمه چند روز پيش هم حركتهاي عجيب ديگه مثل انسانهاي نخستين انجام ميداد و ميگفت من«ماگلي ام» وقتي پرسيدم اين ماگلي كيه؟ گفت: پسرِ جنگل ديگه!!!!! والا كودكي ما با سندباد وچوبين و حنا و پسرشجاع و رامكال و نيك و نيكو و چي و چي گذشت ، حتي در اون دوران اينهمه نوار قصه ي عليمردان خان رو با اون لهجه بامزه اش گوش داديم و حتي يه درصد هم  لهجه و فوضوليهاش بهمون اثر نكرد و در صدد تقليد برنيومديم اما حالا كودكي اينا با روباتها و آدمکهای پرنده و چرنده و درنده و خزنده...داره ميگذره..... که هیچ!! تازه بعد هم خودشون رو جاي شخصيتهاي كارتوني جا ميزنن و انجام كاراي خطرناك ...مانع هم كه بشي واويلاست...با گريه وجيغاشون دنيا رو به سر آدم آوار ميكنن!!!

* الهه ام...تو پرواز كردي وآسماني شدي و من اينجا از بارش پرهاي ريخته ات هرلحظه وضو ميگيرم...جانمازي كه سالهاست از درد فراق تو جور اشكهايم را ميكشد پهن ميكنم و بر سر آبي ترين سجاده ها نماز صبر مي خوانم!

* عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت...صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت.

+ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:48 ... ت مثل تنها |

هنگام ظهر سعي كردم بخوابم و خوابم برد... به گمانم 2 ساعت... چشم كه گشودم اتاقم كمي تاريك شده بود با خود گفتم آسمان ابري شده!؟ برخاستم و پرده ي حرير سفيد رنگ اتاقم را كنار زدم و  پنچره را گشودم...نه، آسمان صاف بود تنها چند تكه ابر به روي چادر آسمان خودنمايي ميكرد كه به گمانم آمده بودن هوايي بخورند و بدون بارش بروند !!! تصميم گرفتم فنجاني چاي بنوشم.. .اما خيلي زود به ياد آوردم كه روزه هستم! لب به دندان گزیدم و لبخندي كمرنگ بر لب نشاندم... امروز اتاقم كمي آشفته بود...اما من بي اعتنا به اين آشفتگي گوشه اي كز کرده بودم، نه فايده نداشت! برخاستم و از كِشو جورابي بيرون آوردم و به پا کردم!...بهتر شدم...سردم بود!!!! از پنجره ی باز، دوباره نيم نگاهي به بيرون انداختم  ...درختان سبز حياط، طراوت رنگ هايشان را به هجوم نارنجي پاييز وا داده اند و من ميان تلاطم اين همه دلمردگي هر روز برگ هاي زرد پائيز را از وراي پنجره رو به حياط مي شمارم! اين روزا اندكي حوصله رُمانتيك بازيهاي اين فصل رو ندارم...خُب ندارم !!! ... دوباره گوشه اي كِز کردم ، چند عطسه پي درپي مطمعنم کرد كه سرما خوردگي در راه است و من بي تفاوت در سكوت محض اتاقم  به افكارم گوش سپردم .افكارم نيز درد داشت اما خاطراتي درست گوشه اي از ذهنم در حال تردد بود ،خاطراتي كه چند روزي هست گوشه اي از ذهنم را مشغول كرده و من با هربار ياد آوريشان تنها تبسمي محو بر لب مينشانم و آن لحظه عجيب،عجيب دلم براي لمس آن روزا پر ميكشد...لمس دوباره ي يه اتفاق خوب... لمس دوباره ي  يه روز خوش و آفتابي... لمس دوباره ي با او بودنها...آهي ازسر حسرت ميكشم و برميخيزم و پنجره اتاق را مي بندم...اصلآ سرد نيست اينجا...گرم است...هنوز گرم...اما من...گفتم كه، سردم است! خيلي سرد... باید میرفتم و رفتم ...دوشنبه بود و لحظه ی دیداری دیگر نزدیک...

 

*چه نزديکي به من،مثل سکوت لبهايم،اگر شکسته شود نام تو فریاد میشود...شاید در بُغضم باشی اگر شکسته شود از دیده لبریز میشوی...چه نزدیکی به من، بی صدا مثل تنهاییم...

*عاقبت هم عكس يكي از نويسندگان رُمان«م-مؤدب پور» رو ديدم...دايي يكي از  دوستان ميشه ، باورم نميشد! «م-مؤدب پور» يه آقاي جوون باشه، خيلي جوون!در صورتيكه من در ذهن از او مردي  ميانسال وجا افتاده واسه خودم ساخته بودم...چه تفاوتي بين ساخته ي ذهن من و حقيقت بود. 

* منم بازیم گرفته با این قالب وبلاگم!...چه کنم؟! اینم خودش یه سرگرمیه دیگه!

+ دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:31 ... ت مثل تنها |

خدايا    !   شنيده ام صداي هركس كه تو را ميخواند و دستانش را به سويت دراز ميكند  ،  ميشنوي.
شنيده ام دلهاي شكسته را پيوند ميزني... پس دل شكسته ام را به تو مي سپارم و دستان محتاجم
را  به سوي تو دراز ميكنم  ...  مهربانم  !   صدايم را بشنو تا  مثل  هر شب  عاشقانه برايت بخوانم......

 

* ديشب محوطه ي باز ِ امامزاده هاشم (پايگاه هوايي) ...
آسمون پُر ستاره،بوي شمشادهاي آب خورده، نسيم دلنواز شامگاهي وعطر خوش دعا...
اشكهايم را از ديده گرفتم و دست به آسمان بردم...لحظاتي پاك و مقدس....دلنشين بود...

* وقتي سرگردانم ، بغض ميكنم، گريه ميكنم،صداي تو ميرسد: كنارت هستم!

+ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:16 ... ت مثل تنها |

برگهاي خشك و بي رمق درختانِ روي زمين
نسيم ابتدايي پائيز جا به جا مي كند
و خاك را از اثر هر چيز،پاكِ پاك مي كند
و كم كم سيلي سرما بر گونه هاي مرطوب از باران پائيزي خاك مي خورد.
گوشه ي دنيا، در اينجا نازنيني به خواب ناز رفت...با چشمان زيبا و جوان خود!
بهاري كه رفت، تابستاني كه گذشت و اينك خزان!
چه غريبانه...
دلم بي تاب مي شود...
روي بر ميگردانم
من تاب ديدن اين غربت زندگي را ندارم!
و باز او به خوابم آمد...
چه گفت؟...
گفت : دوباره باز ميگردم، وقتي زمستان پرده كشيد بر پاييز!
چه گفت؟...
گفت : خدا بزرگ است...دنيا هميشه اينگونه نمي ماند...ميروم! اما بازمي گردم!
به پشت سر نگاه ميكنم
پشت سر ديروز است...پشت سر خستگي امروز است...
من هنوزم در انتظارم!
او روزها و هفته ها و ماه هاست كه رفته
اما باز مي گردد!...
خودش گفت كه باز ميگردد و چشم مي گشايد!...

 

* چه خواب دلنشيني...من بودم و تو و خداي اَقاقي ها...كاش بيدار نشده بودم!

*دلم باران ميخواهد.. باران كه بخواهم از آسمان هم كه نبارد از چشمان من که می تواند ببارد...

+ پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:13 ... ت مثل تنها |

امروز روز اول مدرسه هاست...
دلهره ي شيرين و عجيبِ صبح اول مهر
دلتنگي ها
آشنايي ها
دوستي ها...
بوي كتاب و دفتر نو
بوي نگاه هاي تازه...
معلمهاي جديد...
درسهاي جديد....
روي نيمكت نشستن
بغل دستيِ جديد
شيطنت هاي هميشگي
و...
انتظار و انتظار براي زنگ تفريح...
اصلآ...من هميشه به مدرسه ميرفتم براي زنگ تفريح!
ساكت روي يه نيمكت نشستن و از اول صبح جلب توجه همه رو كردن...
دست دوستي آشنا را سراسر روز گرفتن...
يواشكي سر كلاس خوردن!
هيچ وقت فكر نميكردم روزي برسه كه از اين همه لذت محروم بشم...
من فكر ميكردم اول مهر و التهابش تا هميشه ابديست...
نمي دونم...
يا اينا هيچكدام تا ابد نبود
يا شايد...
ابد در همين نزديكي ها بود!!

 

*ياد اون روزا بخير... شيطنت هاي الهه آسمونيم در مدرسه مخصوصآ دوران دبستان زياد بود و من به عنوان خواهري كه يكسال بزرگتر و قطعآ نگهبان و نگهدارش در مدرسه بودم وظيفه ام كلي مشكل بود...وقتي روزاي خوب مدرسه تموم شد گاهي كه دلتنگش ميشديم خاطرات شيرينِ اون لحظات خوب رو تعريف ميكرديم و هميشه كلي مي خنديديم...دريغ...دريغ  كه كوتاه بود...

*خيلي وقته كه حتي نگاه هاي آشنا، برايم بوي غربت سر زمين هاي در نمي دانم كجاي اين كره خاكي را ميدهد...هواي حوصله ابريست...

 

+ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:51 ... ت مثل تنها |