تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

بيمارستان....صداي شيون و فغان...
مردان سفيد پوش...عمليات احياء...شوك...شوك...شوك...
آي سي يو...كُما...كُما...و...مرگ!.....

 

* ديدن سريال ( اغماء ) همه ي اون لحظات سخت رو باز و باز به يادم آورد...تحمل ندارم‌‌...ديگه نگاه نميكنم!

* دلم گرفته...دلم گرفته...   
دلم براي گريه تنگه...
به گريه هاي غريبانه ام ببخشاييد...
كه من سنگ صبورم ، نه سنگم و صبور !!

 

+ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:10 ... ت مثل تنها

معبودم...

چشمانت را برای تحمل اين روزگار می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم  دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش...

 

*و باز ماهی دوباره با همان خط همیشگی... این نه عادت ما ، که عادت ایام است تا به ساده ترین حساب و کتاب خویش ، بهای رفته از عمر ما را برای ما بی امان ورق می زند ...باز اتفاقی افتاده از قلم خدا یا جا مانده از خط سوم بندگان خدا / هر چه هست به رغم بود و نبود آنچه باید باشد و نیست ، همان هم که هست مرا واردار میکند به رمضان سلام بگویم...

*يادِ روزه هاي (كَله گنجشكي) دوران بچگي بخير...موقع اذون ظهر چه ميكرديم از خوردن!!!

*به کدوم لهجه ی غربت میشه دنیا رو صدا زد؟!...داشتم دفتر خاطرات رو ورق میزدم به خاطره اون روز رسیدم که تو با این آهنگ بی دلیل گریه کردی و من...با دلقک بازی تو رو کلی خندوندم تا بلکه از اون حال و هوا بیای بیرون...یادته الهه آسمونیم؟! یادته اون عصر تابستونی و این آهنگ و دلتنگی و گریه و بعد از اون خنده ها... و خنده ها...یادته؟!...یادته؟...

 

+ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:12 ... ت مثل تنها |

فرق بين خنده هاي لب پريده ي امان بريده ي من تا شما از اينجا تا خودِ خداست ، اگر خدا را همين نزديکي ها فرض کنيد !‌ ...و بهانه هاي بغض گرفته هنوز هم زياد است ، تا چه را حادثه بناميد‌!


*در اتاق رو بنا به خواهشش بستم و به او كه روي تختم خوابيده بود و چشمون ِگريونش رو مُدام  زير پتو پنهون ميكرد نگاه كردم...
-:حالا چكار كنم راشين؟
سرش رو از زير پتو آورد بيرون و باز گريه كرد، كه قیافش  با اون دندونش كه به تازگي افتاده شيرينتر شد... با همون حالت گفت-:عمه جون...خُب برو به داداشت بگو ...بگو مهدي! دخترت راشين كه اينطوري نبود، خودت اينجوريش كردي!...خودت لوسش كردي!...با چشمايي گرد شده نگاش كردم و به سختي سعي كردم خنده ام رو مَحار كنم...
همون لحظه هم داداشم تَقه اي به در زد و پرسيد: چي شد ؟! حرفهاتون  تموم شد يا نه؟...راشين سريع چشم بر هم گذاشت و خودش رو به خوابي زد در حالي كه اشك بريز بريز از گوشه ي چشمهاي بسته اش سرازير بود...
آروم گفتم: چند بار بهت گفتم راشين ؟...يه دختر خوب و خانوم  فوضولي نميكنه...گفتم بهت كه كلاغاي خبرچين ميرن خبر فوضولي كردن تو رو به بابات ميدن...حالا ديدي؟... يه دفعه چشمهاشو دوباره باز كرد و در حالي كه همچنان بيصدا گريه ميكرد از جا بلند شد و با خشم بچه گونه اي  به بالا نگاه كرد و گفت : اي الهي خفه شین كلاغا كه ديگه اينهمه خبر چيني نكنين...و من...بيصدا از اتاق بيرون اومدم و به داداش و زن داداشم كه اونا هم از پشت در صداي اونو ميشنيدن و آروم ميخنديدند نگاه كردم...صداي راشين همچنان به گوش ميرسيد كه در حال نفرين كردن كلاغاي خبر چين بود كه به خيالش فوضولي كردن اونو به گوش باباش رسونده بودن!!! او رو به حال خودش گذاشتیم...و من در عالم رويا ... بازحسرت لحظات پاك و شيرين بچگي  رو خوردم!

*کم کَمَک داره بو پائیز میاد...اما  اینم جز یادِ خاطرات  تُحفه ای دیگه برام نداره...خب  من به همینم قانع ام...مني كه حرف،حرف را پروانه ميكنم تا قربون خاطره اي از الهه ام بگردم...

* الهه  آسماني ام...بر سطر سطر سينه ام داغيست...داغي كه سرخ مي تابد...باور كن ! داغ تو سوختن دارد...

 

+ یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:33 ... ت مثل تنها |

خواهرم...قطره قطره اشكهايم را در شبهاي آن بهار ظالم و تابستان غم انگيزي كه گذشت شاهد ميگيرم. تمام آن شبهايي كه همپاي نفسهاي آرام و چهره ي خوابت باريدم، تمام روزهايي كه من و خورشيد منتظر چشم گشودن دوباره ي تو و شنيدن صداي خنده هاي دلنشين تو نشستيم و چه بارها كه خورشيد غروب ميكرد و مرا تنها مي گذاشت و من باز هم دست در دست ستاره ها تا صبح ، 6 ماه هَجي كردم واژه ي انتظار را...به اميد شفاي تو ...اما...تو در لحظه هاي ساكت انتظارم به يكباره پر كشيدي...
نازنينم...تو ابتدايي بودي كه تقدير بيرحمانه به انتها رساندت ...بي تو بودن هنوز هم در باورم نيست...تو بگو بهترينم ...بگو...من چگونه تحمل كنم بي تو بودن را ، وقتي درد فراق را چنين سخت و سنگين نياموخته بودم...اما ميداني؟... يقين دارم... يقين دارم به اين كه اگر امروز تقدير من و تو دستخوش تلاطم و طوفانهاي سهمگين روزگار شد، عاقبت روزي در توازُن تند و سايه هاي بي امان آخرت باز هم  كنار هم قرار خواهيم گرفت و ديوانهاي گنگ امروز پر از غزلهاي شيرين كار ابدي خواهند شد...آنروز من و تو باز در كنار هم...به يادِ ثانيه هاي پي هم رَج شده، واژه نامه ي ابدي را فارغ از رنگ و لعابهاي سربي و فاني اين روزگار رقم خواهيم زد و شاعرانه هايي زيبا خواهيم سرود...

 

* حالا كه بيماري بي تابي كرد و تاب ماندن ات سر آمد، سفر خوش...آنجا در هميشه بودن ،آسوده مي شوي(م-حصيري)

*....و... امروز دومين سالروز از پرواز معصومانه ات...

*حالم...خوب است!!! اما تو باور نکن...

 

+ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:5 ... ت مثل تنها |

 

سالهاست كه بر درِ تنهايي شانه زده ام و نگاهم به پنجره ي غبار آلود است ...
پشت اين پنجره آشوب است...
شهري است پر  از رويا !
دلم را سپرده ام به دست امواج با رويي مَهجور و دست خالي و يك روياي شيرين
و آرزویی دیرین كه ماند!
بر كوچه هاي تنگ و تاريك دل خو گرفته ام و گريز نيست از اين سامانِ نابسامان...
خدايا...گفتي بندها را پاره كن گر خواهي رهايي...
بندها در گلو گره خورده و راه نفس گرفته!
پشت نقابِ جان دلم به تنگ آمده...
...
صدايم كن...

 

* يا حق مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! مرا درياب!

* باز شب آمد و دلِ تنگم هواي بي قراري گرفت،  دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت ، دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت... دوباره...دوباره... گشايش مگر از گريه هاي  شبانه ! ..
 
*سهم من از شب شايد همان ستاره اي باشد که هميشه پنهان است هميشه هميشه هميشه و يا به قول قاصدکها ستاره ي من همان است که پيدا نيست...

*ببخشید بر من که گاه موزیک و نوشته های وبلاگم زیادی غم انگیزه...به وَلله قسم والا که قصدم آزرده کردن خاطر نازنینِ شما عزیزان نیست، که حضور مجازی تک تک شما ، سرمایه های شبهای ساکت و خاموشِ این من ِ تنهاست...قصدم زمزمه ی لحظه های بی قرارم از کوچِ ناباورانه ی الهه آسمونیه و این آهنگها...آهنگهای موردِ علاقم که دوست دارم در خونه ی مجازیمم بشنوم!!

 

+ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:18 ... ت مثل تنها |

 

خواهرم
امروز
در حسرت تو، باز هم به يادت گريستم...
ياد باد آن روزگاران ، ياد باد...
آن لحظه هاي شادمانه
با صداقتي معصومانه
با شوقي دلپذير
در كنار هم...
در ميان نقاشي ها، با رنگهاي زيبا
چه دلفريب بودند آن لحظه ها!
اِنگار كه خورشيد همرنگ خودِ خودِ ما بود
شب همرازمان و ماه شانه به شانه ي ما بود...
من و تو اي نازنين سفر كرده...
من و تو در اوج آسمانها سير ميكرديم
با هم در كوچه هاي خلوتِ پاكي و سادگي گام مي نهاديم
تا خنده هايمان ، دل تاريكيها را بلرزاند
با سياهي هاي شب مي جنگيديم
تا صبح سپيد برايمان طلوعي دوباره باشد
در زير چتر باران آهسته مي خوانديم آن ترانه ي قديمي را!
گفتيم سپيد باشيم تا به سپيدي برسيم
زمزمه مي كرديم آن صداقت هميشگي را
تا شايد... دنيا بياموزد رسم زندگي را
اما افسوس...
حادثه پايان همه چيز شد...
...
....
.....

 

* آنروز كه تو، به دنيا آمدي خورشيد تب دارتر از هميشه با غرور و نِخوت بر آسمان خود نمايي ميكرد و دسته اي از اَنوارش را به محض تولدت آرام بر چهره ات پاشيد...نازنينم! بي جهت نبود كه چشمانت هميشه چون خورشيد درخشان و نگاهت رويايي بود...اما تو آنروز فقط گريستي!...زيباي من...معصومِ من...گريه ات بهر چه بود؟ دنيا را نمي خواستي كه آنگونه تلخ گريستي؟ يا شايد...مي دانستي اين دنيا برايت جز درد و غم ارمغاني ندارد!...شايد خدا آنزمان كه تو را از بهشت صدا زد و براي ورود به زمين آماده ات نمود، آرام در گوش تو نجوا كرده بود كه تقديرت را به تلخي رقم خواهد زد؟؟!! هيهات...ما در بهارِ زندگي سرمست از لحظات شيرين كودكي و سپس باده ي جواني همچون پرنده اي نغمه خوان بر بام خيال ، آواي شور انگيز شادي سر داده بوديم ، غافل از آنكه آنسوي زندگي ، چهره اي ديگر برايمان داشت.

* امروز سالروز تولد الهه آسمونيمه...روزي كه او پا به عرصه ي وجود گذاشت...روزي كه او آمد تا بودن را تجربه كند...اما سِزا نبود كه  دنيا چنين بي رحمانه بهار عمر او را به خزان تبديل كرد...امروز به ديدارش ميروم و در سكوت و اشك بدونِ شمع! تولدش را جشن اندوه خواهم گرفت! خواهرم مرا با دلي بيش از پيش اندوهبار و با بُغض هميشه خيسم امروز پذيرا باش...

 

+ دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:7 ... ت مثل تنها |