من در آستانه ي خويش * حرفهایی واسه گفتن داشتم اما موقع نوشتن همه و همه در ذهنم ماسید... فرصتی دیگر...شاید!
هر روز در آغوش پُر التهاب زمستان باورهايم تاب سواري ميكنم!
آن روزها...
آن روزهاي خوبِ رفته از دست، من از طعم گَس زندگي لذت ميبردم
و
هميشه مي بخشيدم...
آن روزها سراسيمه گيهاي دلم را در نهان ترين نقطه درونم پنهان ميكردم !
آن روزها هر روز به خورشيد سلام ميدادم و هرگز ...هرگز از بغض آسمان وقتي گريان مي شد دلگير نميشدم...
آن روزها هيچ نميدانستم! نه درد فراق ابدي را مي شناختم ،نه با اندوه آشنا بودم...
آن روزها دنياي من بي كران ترين سرزمين آبي رنگ بود...
و اينك...
من هيچكس نيستم !
مدتهاست نه ديگر به كاج دل مي دهم
نه شيفته ي سرو ِ عاشق مي شوم...!
من تنها...تنها...تنها...
و ساكت حتي خاموش...
زمانه تلخ تر از آن است كه به اوقات من راهي براي ظهور دهد!
+
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:13 ... ت مثل تنها
|

هر لحظه كه غمگين و خسته ام و دست و دلم به زندگي نمي رود...هر لحظه كه چشمهايم خيال باريدن دارد، وقتي حرفهايم همه بوي دلتنگي ميدهد ...مي دانم دستاني مهربان نوازشگر لحظه هاي تنهائيم است...تو را ميگويم...ميدانم خسته اي... خسته ازساز ِ ناكوكِ زندگي...ميدانم داغي نشست تا ابد بر دلت از جفاي روزگار، اما هنوز رد نگاهت هم نگران حال من است كه تنها مانده ام برايت از يكي بود و يكي نبود زندگي...نثار من تبسم هاي مهربانت كه ميدانم يه عالم اندوه درآن نهفته است ميكني...و در خفا اشكهاي جانسوزت را نثار عزيز ِ تا ابد سفر كرده ات ...به راستي كه كلمه <اُسطوره> لايق وجودِ توست...اُسطوره صبر، اُسطوره فداكاري ، اُسطوره هر آنچه را كه ميشود بهترين ناميد...مادرم... امشب رخصت ميخواهم...رخصت ميخواهم كه در پيشگاه نجيب و مهربانت زانو بزنم و بر دستان سخاوتمندت بوسه بزنم....مادرم ...آنچه كه بودم ...كه هستم ...كه خواهم بود را مديون تو هستم...تو را سپاس . سرگرم ورق زدن دفتر خاطرات الهه آسمونيم بودم كه يكي از نوشته هاش توجه ام رو جلب كرد...او نبود تا مثل هميشه با خريد هديه اي مامان رو غافلگير كنه و مامان هم با شوق گونه هاي دختر مهربونش رو ببوسه و از او تشكر كنه...اما...اين نوشته از دفترش رو به عنوان هدیه از جانب او براي مامان زمزمه کردم و ... مامان چه بي قرار قاب عکس او را در آغوش گرفت و بر چهره معصوم و نجيب الهه آسمونيش بوسه ها زد و گريان از او تشکر کرد بابت دستخطي که به يادگار گذاشت براي مادر ...
+
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:1 ... ت مثل تنها
|

مدتهاست حوصله هيچي رو ندارم!... انجام دادن كارهايي رو كه نه دوست داري و نه انگيزه اي براي انجامشون نياز به يك آدم زرنگ و كاري ميخواد كه من ...نيستم!! تنها خودم رو ميكشونم به هر سمتي كه باد منو ميبره و هيچ هم به روي خودم نمیارم كه در دلم چه ها مي گذره...مدتهاست تنها شدم...عادت كردم به تنهايي گريستن ........به اينكه خودم اشكهاي خودم رو پاك كنم....به اينكه بمونم تنها تا......... *قراره سرگرم كار در دفتر نمايندگي شوهر خواهر بشم ، اين تصميم بقيه براي اينكه من مثلآ كمي از تنهايي در بيام و مشغول باشم...اما...واقعآ حوصله ندارم...گرچه بخاطر بقيه اعتراضي نكردم و تنها شرطي كه گذاشتم يه شيفت رفتنم اونم فقط صبح ها ، كه شوهرخواهرم پذيرفت... *پسر خاله و دختر خاله بابام چند روزي مهمانمون بودن...پسر خاله بابا كه من اونو" عمو فرزاد" صدا ميزنم بعد از بيست سال زندگي مداوم در دبي ، بدون اينكه حتي يه بار هم ايران بياد ، حالا برگشته بود براي هميشه...البته در شيراز...اما اومده بود تا به قول خودش يادي از قديما كنه...از اكثر دوستانش ميپرسيد ، بابا خيلي هاشون رو هنوز ميشناخت و از خيلي ديگه خبري نداشت...دلش واسه خيابونا واسه هرجا كه خاطره داشت تنگ بود...اون دلش واسه گذشته تنگ بود...مثل من...اما وقتي بهش گفتم :عمو منم خيلي وقته دلم واسه گذشتم تنگه...اما بر نمي گرده ...در كمال ناباوري ديدم كه اشك ريخت...اونموقع بود كه گفت و من فهميدم كه زنش اونو ترك كرده و همراه با دو پسرش به كشور خودش برگشته...فهميدم كه تنها شده و در اين تنهايي مبتلا به " ام اس" شده...حالا فهميدم چرا موقع حرف زدن اينهمه كلمات رو سنگين بيان ميكرد ، حالا فهميدم كه چرا موقع راه رفتن واسه احتياط ديوار ميگرفت و گاهي واقعآ توان راه رفتن ازش سلب ميشد...اون بيماريش رو قبول كرده بود و اصلآ به خاطر همينم بود كه برگشته بود ، چون ميخواست ديگه تنها نباشه اما گاهي چه زود، خيلي دير ميشه....... *يه ظرف آب كردم گذاشتم داخل حياط واسه گنجشک ها تا آب بخورن...نمي دونم چرا احساس كردم اونا واقعآ تشنه هستن!!... *دلم واسه "راشین" دختر داداشم تنگ شده ، چند روزه كه نيومده خونمون، همه آرزوهاش در همون عالمِ پاکِ بچگیش لباس عروس و رُژلب و لاکه...هر وقت میاد خونمون دوست داره ازش عكس بگیرم! هر بار خودشو ميندازه بغلم و گاهی در فرصت مناسب شروع ميكنه برام داستان گفتن ...با همون لحن قشنگ بچگيش و همون تكرار قصه هميشگيش..."يكي بود يكي نبود...يه فرشته اي بود كه خيلي خوشگل بود ...خدا اونو خيلي دوست داشت و صداش زد و بردش پيش خودش...حالا اون فرشته دو تا بال قشنگم داره كه باهاشون پرواز ميكنه...اون وقتي ما ميريم پيشش و براش گل ميبريم واسمون از آسمونا ميخنده و دست تكون ميده...من هميشه اونو تويه آسمون ميبينم" بعد به من نگاه ميكنه و ميگه ميدوني اون فرشته كيه؟... ميگم آره...اما اون باز ميگه: اون فرشته عمه جونه خوشگلمه كه رفت پيش خدا...بعد بهم نگاه ميكنه و با مهربوني ميگه :عمه ديگه تو و مامان بزرگ گريه نكنينا... خُب؟...و من تنها تبسمي كمرنگ بر لب مينشانم و سكوت... *چقدر صداي معين و آهنگهاش رو و چقدر اين آهنگ رو دوست دارم...ياد ِ خاطرات و...تقديم به الهه آسمانی ام...او که نه وقت رفتنش بود چنین زود... افتاد
آنسان كه برگ
-آن اتفاق زرد-
مي افتد
آنسان كه مرگ
-آن اتفاق سرد-
مي افتد
اما...
اما خواهرم...
او سبز بود و گرم كه
افتاد...
+
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 18:21 ... ت مثل تنها
|
