ما اشرف مخلوقاتيم!!! ما از سگ و مار و عقرب برتريم! ما با سياه و زرد و سفيد و سرخ برابريم! ما اشرف مخلوقاتيم!!!!... چند مدت پيش نشسته بودم و تلويزيون تماشا مي كردم ، صحنه هايي از جنگ و درگيري گروهك هاي اَفغان بود...من به چشم ديدم مردي را بر زمين خواباندند و دو نفر دست و پاي او را گرفتند و پسركي افغان چاقو به دست ، در كمال خونسردي موهاي مرد را گرفت و سرش را بالا برد و با آرامش به بريدن گلوي مرد پرداخت... كلاغ پر... گنجشك پر... رحم و عاطفه آدمها پر... "چهار نعل داريم ميرويم تا زودتر گور خودمان را با دستهاي خود بكنيم" با مادرم رفته بودم بازار، گوشه اي از خيابان "لیان" درگيري توجه ام را جلب كرد، مردي حدودآ 40 ساله ترازوي پسر بچه اي را بلند كرد و چنان بر زمين كوبيد كه ترازو شكست و بعد دست پسرش را گرفت و با عصبانيت گفت چند بار بهت بگم نزديك اين بچه ...نشو! آنها رفتند و پسرك ماند و ترازوي شكسته و اشكي كه چنان با معصوميت مي ريخت كه حالم دگرگون شد...او در حاليكه تكه هاي شكسته ترازويش را بر مي داشت و با حسرت به آنها نگاه مي كرد با صداي بلند و در ميان هق هق گريه اش ميگفت:بچه ات اومد" وزن "خودش رو گرفت عوض اينكه پولم رو بدي ترازومو ميشكوني !بچه...خودتي. من هم بابا دارم هم مامان، اما بابام فقط فلج شده...و باز تكه هاي شكسته ترازويش را بر مي داشت و همچنان گريه ميكرد... كلاغ پر... گنجشك پر... شعور و معرفت پر... "زماني از خواب بر مي خيزيم كه ديگر حتي براي برداشتن اين صورتكهاي مسخره هم دير شده باشد" جنگ، خونريزي، فساد، فحشاء، فقر، اعتیاد...دنیا رو غرق کرده ...کار سگ و مار و عقرب که نیست ...کار ماست...ما ..."اشرف مخلوقات"!!!!!!!! دفاع كردن از حق در اين دنيا ممنوع...كه پاسخش فنا شدن است...به دست خودمان...ما...اشرف مخلوقات!!! كلاغ پر... گنجشك پر... حقوق آدمها پر... "از چه مي خواهيم دفاع كنيم؟ چه مانده كه ازش دفاع كنيم ؟ وقتي نه رحم و عاطفه اي هست و نه شعور و معرفتي" .... *در نظرات دو پست قبل از ا ین یکی از دوستان به نام " غریبه" " گويي آن قسمت از نوشته ام كه گفته بودم" من بنده و ناچيز و بي مقدارم" را چندان به مذاقش خوش نيامده ! و اين حرف مرا رد كرده و يادآور شده بود كه "ما اشرف مخلوقاتيم"!!!...من نظر ا ين دوست عزيز و غريبه را اَرج مي نهم اما اميدوارم باز گذرش به كوير زندگي من بخورد و ا ين يادداشت را نيز بخوا ند...تا بدا ند پروردگار ِ ملايك ِ پرده نشين نيز از گذاشتن چنين نامي بر آدمي پشيمان است... *غريبه ! اگر ما اشرف مخلوقا تيم ، چطور مي توا نيم درون آينه به خودمان نگاه كنيم و از اينكه اين بار مسئوليت را چنين بلا تكليف ميان راه رها كرده و به خود پرداخته ايم ، حالمان از ريخت خودمان بهم نخورد!!! *كلاغ پر... گنجشك پر... اشرف مخلوقات پر...
+
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:24 ... ت مثل تنها
|

چيزي از دنيا نمي خواستم جز شاديهايش... چيزي از من نخواست جز غمهايم... نه او مرا خواند نه من نشاط آموختم و اكنون... در زمستاني تاريكتر از تولد رنگ شاديها دست در دست دلتنگي هايم آواره ي آرزويي چون سراب شدن... *دلم این خونه قدیمی های گِلی با حوض پر آب وسط حیاط می خواد! همون خونه های پنج دری ...همون خونه ها که بوی نسیم دریا فضاشو پر میکنه...همون خونه ها که راه پله داره و پله هاش به پشتِ بوم می رسه...که بشه از اون بالا غروب دریا رو در سکوت تماشا کرد... *پر گشودی و رفتی ...اما صدایت هنوز در سکوت لحظه هایم جاریست"خواهرم"...
+
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:12 ... ت مثل تنها
|

خدمت خداي عزيز... بيست و چهارسال پيش در چنين روزي حكمي به دستم رسيد براي مأموريتي نا مشخص... و من اطاعت كردم ، هر چند كه جز اطاعت چاره اي نداشتم ! در طي بيست و چهارسال حتي يك بار هم موفق به ديدارت و يا گرفتن فرماني مستقيم از تو نشدم... هركسي از راه رسيد و دستوري داد، هر كسي ازدرستي حرفش ندا داد و گفت به من گوش بده كه من راستگوترينم! همه بر من برتري يافتند چه با نام مادر و پدر يا مدير و ناظم يا استاد و هر كسي كه زور و قدرت بيشتري داشت...اما كسي از تو برايم نگفت جز اينكه گفتند خوبي ، دوست داشتني و مهرباني، قابل ستايش و پرستشي و من...بنده و ناچيز و بي مقدارم!!! تو لطفي كردي و مرا به اين دنيا آوردي،اما هيچوقت به من نگفتند چرا؟؟!!...نگفتند زندگي در دنيايي كه تنها از تو مي گويند و خودت در آن غايبي چه لطفي دارد؟!! چگونه باور كنم هستي وقتي هر بار كه خواستمت و صدايت زدم پاسخي نشنيدم...چگونه مهربانيت را باور كنم وقتي هرگز اشكي را از گونه هاي خيسم پاك نكردي... راستش را بگويم؟؟ خسته شدم... من هيچوقت قصه بابا لنگ دراز و جودي ابوت را دوست نداشتم....من هرگز نخواستم براي كسي كه نديدمش و هرباركه نيازمند حضورش بودم، نامه اي بنويسم!...مي خواهي برايت بشمارم دلتنگيهايم را ؟...غمهايم را؟...نگرانيهايم را؟...افسوس هايم را؟...ناباورانه هاي زندگي ام را؟...مي شنوي؟... براي من از نشانه ها نگو! بجاي هر نشانه كه روزي هزار بار نشان مي دهي فقط يك بار خودت را نمايان ساز!....قطعآ نمي بوسمت!در آغوشت هم نخواهم گرفت...تنها توضيح مي خواهم! چرا؟؟!! اين آفرينش براي چيست؟ بيست و چهارسال كم نيست! يك عمراست براي من! چگونه است كه عاشقم هستي و لطف كردي و مرا آفريدي! عشق بود؟؟!!... چه كسي پاسخ سؤالهاي نادانسته مرا مي دهد؟چه كسي پاسخ اشكهايم را در قبال نا مهرباني هاي اين دنيا مي دهد؟...دوست داري بگويم قضا و درد؟ دوست داري بگويم فقط رضاي تو؟ دوست داري بگويم صبر مي كنم در انتظار بهشت؟...حالم را از من گرفتي دلخوشم مي كني به آينده نديده؟!...اي ناديده ي بزرگ! اي دوست داشتني عظيم!... چه عظيم ستمي بر من روا داشتي با آفريدنم! چه اميدهايي را نا اميد كردي در قلب مادرم! هر بار كه اينها را ميگويم روزي هزار بار با دلي سوخته از فراق الهه آسمانيمان،دست به آسمان مي برد و ميگويد "خدايا جوان است بر جوانيش ببخش!!!!!!!دختر نماز مي خوني ، اين حرفها نزن خدا قهرش مي گيره." اما من اگر با عاشقم با صراحت نگويم با كه بگويم؟مگر نمي گويند آنقدر بخشنده اي كه به دل نميگيري؟ پس ديگر ترسم از چه باشد؟ از سؤالهاي بي جوابم؟! از احساسات بر باد رفته ام در اين كهنه خرابت؟! مگر نه اينكه خود مرا آفريده اي؟ پس بهتر است كه دركم كني!!! منتظر پاسخت خواهم ماند...هر چند كه مي دانم................................. *هنوزم شاكرم، اما شكر گذاري خسته كه تنها بين فاصله ها تكرار مي شود... * شمعي روشن كردم و تولدم را در هياهوي گُنگ لحظه هاي ساكتم در فراق تو" خواهرم" غريبانه گريستم...
+
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:0 ... ت مثل تنها
|

چيزي از جنس اندوه مدتهاست كه ميان من و زمان فاصله انداخته است...
افكارم همچون رشته هاي گُسسته يك تصنيف ذهنم را آزار مي دهند... دلتنگي ...غم... زمان...زمان... تن من خسته است از امروز... تن من خسته است از فردا... چه زود دستانم عادت كرد به لمس يك روز... و پايان خواهد گرفت اين روز... چشمانم بسته خواهند شد... بعد خاموش كردن روشنايي ها و بعد... صداي سكوت اتاقم را خواهد گرفت. نه فرشتگان مراقب من و نه ابليس هاي رويا... نخواهند دانست كه من در رويا به كدام دريا چشم مي دوزم... نخواهند دانست كه من در خواب تا هفت آسمان براي ديدار او پرواز مي كنم... نخواهند دانست كه در ادراك من كوير زندگي به چه اندازه گنگ وسعت دارد... هيچگاه هيچكس نخواهد دانست در درون من چه مي گذرد... هيچگاه هيچكس نخواهد دانست... باز هجوم مي آورند... احساس ها... حس پرواز تا بي نهايت... حس لمس كردن تنِ يك باد... حس رفتن ميان ساحل دريا... ... ... بايد بر خيزم... پايان اين روز هم نزديك است. به روی قله های دست نیافتنی بهشت آرام نشسته ای و من در قعر کویر زندگی در خود خموده ام به چه می اندیشم؟ به تو... 
+
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:23 ... ت مثل تنها
|

دلم كودكي ام را مي خواهد...
پاكي و صداقت و صميميتش را... در كودكي لحظه ها را شمرديم تا بزرگ شويم و معناي دنيا رو بفهميم حالا كه چوب خطاها و شيطنتهاي كودكي به انتها رسيده و بزرگي دنيا رو لمس كرديم... حالا كه ديديم دنيا رو نبايد اونجور كه مي ديديم... حالا...آرزو مي كنيم اي كاش هميشه كودك مانده بوديم! كودكي ساده و بي غم كه دنيا رو فقط در شيطنتها و خنده ها، بازي ها و چشمهاي زيباي عروسكهايش مي ديد... دلم كودكي ام را مي خواهد... -غرق روزهاي قشنگِ بچگي هايم هستم... -این عکس کارتونها رو یادم نیست از کدوم سایت گرفتم اما با دیدنشون خاطرات بیشتری برام تداعی شد... ـچه زود گذشت...چه زود.... ****** نفرین بر این زندگی که نه نقاش خوبی داشت برای زندگی ما و نه رنگهای دلنشینی! ارزونی خودش جعبه مداد رنگی هاش که جز سیاه و خاکستری رنگ دیگری برای زندگی ما نداشت...
+
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:30 ... ت مثل تنها
|
