دلم گرفته...دلم عجيب گرفته... و هيچ چيز ، نه اين دقايق كه در حجم ساكت اطاقم مي شود خاموش و نه اين صداقتِ حرفي كه در سكون، ميان ديوارهاي اطاق است...نه! هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فكر مي كنم كه اين ترنم موزونِ حزن تا ابد شنيده خواهد شد... بعد از ظهر،خواهرٍ بزرگم به همراه شوهرش آمدند و من و مامان رو به بهانه ي تغيير روحيه به ساحل دريا بردند. جاي دور و خلوتی كه به ياد دارم سالهاي گذشته هر از گاهي به آنجا مي رفتيم و ما كه خيلي كوچكتر بوديم با ديدن آبي دريا چنان به شوق مي آمديم كه سريع لباس از تن خارج كرده و خودمان را به آب مي زديم ، چه لحظات خوبي بود وقتي كه در آب دست و پاي بي خود مي زديم يعني ما هم شنا بلديم و با آمدن موجهاي بلند چنان وحشت زده مي شديم كه تا مي خواستيم به خود بجنبيم موج از سرمان گذشته بود، آن لحظه بزرگترها به رويمان مي خنديدند و ما با چشماني بسته از سوزش آب دريا و دهاني شور و بدمزه ، هراسان و گريه كنان اين طرف و آن طرف مي دويديم تا عاقبت حوله اي به دستمان دهند و ما صورتمان را خشك كنيم... امروز از آن روزهاي خوب خيلي زياد گذشته بود و من تنها گوشه اي از ساحل در آن خلوت و سكوت به روي تخته سنگي نشستم و به صداي امواج گوش سپردم و باز غرق خاطراتِ خوب گذشته شدم، موجها خروشان پيش مي آمدند و در آغوش ساحل آرام مي گرفتند و وجود من اما ، هر لحظه ناآرامتر...و چه عجيب دلتنگتر شدم...دلم گرفته... دلم عجیب گرفته... *به خونه كه برگشتم متوجه شدم از همراهم چند عكس بدون آنكه خودمم متوجه بشم از من گرفته شده ، كي اين كار رو كرد نمي دونم چون گوشي رو پيش بقيه كه از من فاصله اي كوتاه داشتند گذاشته بودم ،كنجكاو دونستنش هم نيستم، در هر صورت فايده اش اين بود كه بتونم از امروزم چند عكس در وبلاگم داشته باشم...امروزي كه....................... * من و الهه آسمونيم به اين آهنگ از " فرامرز اصلاني" علاقه مند بوديم و هميشه با صداي خيلي بلند ، با هم اين آهنگ را همخواني ميكرديم ..."اگه یه روز بری سفر...." ********************** برای تو می نویسم و تنها به تو می اندیشم در لابه لای دفتر خاطراتم، در صفحه سیاه این دیار مجازی و در هزار کوچه دلم تنها اسم تو باقیست برای تو می نویسم از تمام گلهای سپید یاس شیشه ای غربت خیالم که خبر می آورند از پاکی و معصومیت وجود خفته ی تو و اندوه تا ابد ِدلم از کوچ معصومانه و ناباورانه تو... 
+
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:15 ... ت مثل تنها
|

امروز.....................................................امروز تلخترين خاطره با من است....گفته بودم روزي باران دريا را خيس خواهد كرد و ناباورترين روز ماه باز خواهد رسيد...امروز ........امروز............گفته بودم روز كوچكي از تمام دنيا تا ابد با من خواهد بود، روزي غريب با نواي باران...و اينك نيز باران مي بارد و من گوش سپرده ام به زمزمه باران و نواي آهنگي كه تو دوستش داشتي و خيره شدن به نقش چشمان قشنگت در تصوير غروبي كه مُدام به يادم مي آورد پرواز را به خاطر داشته باشم ، و باز گذر و ياد آن شبي كه تو فارغ از كابوس تلخ امروز كه خوابيدي و با شوق زندگي دوباره ديده گشودي...اما... و امروز باز همان روز است... همان روز كه دست بي رحم تقدير آن همه هياهو و شوق تو را در زندگي نديد و هنوز دقايقي از خواب برنخواسته ،تنها لحظاتي كوتاه، تلخ،ناباورانه، ميان بُغض و فرياد...اشك و فغان...باز تو را به خوابي معصومانه فرو برد...امروز.........امروز تمامي دلتنگي آسمان با من خواهد بود................امروز. باز ساعت ۳۰/۸ صبح قلبم براي دقايقي گويي از طپش باز ايستاد و خاطره 8 فروردين 1384 برايم تداعي شد، همان روز كه نفسهاي گرم و مهربان تو معصومانه گرفت ، همان روز كه قلب عاشق و پُر آرزويت از طپش باز ايستاد....همان روز...همان روز كه تو ميان آه و فغانها با شوك ، قلب دريايي ات باز به طپش افتاد اما...چه معصومانه به خوابي عميق فرو رفتي...خوابي كه تو را شش ماه به پرسه زدن در عالم روياهاي پاك و نجيبت وا داشت و عاقبت بر آنت داشت كه پر بگيري و مشتاقانه به سوي آسمان بروي...به ديار هميشگي ات ...به ديار هميشه جاويد فرشتگان...امروز باز همان روز است...روزي كه تو سكوت كردي و صداي شيرين خنده هايت ديگر هرگز در خانه طنين نيفكند...امروز باز همان روز است و آسمان باز مي بارد همچون دل و ديده ي ما...امروز تلخترين خاطره با من است... ....گفته بودم روزي باران دريا را خيس خواهد كرد و ناباورترين روز ماه باز خواهد رسيد....امروز تمام دلتنگي هاي آسمان با من است...تا ابد...ببار باران...ببار با ياد خاطره ي تلخ امروزم...ببار........و باز منم و خاطره ي ناباورانه ي امروزم و صداي باران كه با نواي اين آهنگ مورد علاقه ي تو همه حجم تاريك اطاقم را در بر گرفته .............
+
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:40 ... ت مثل تنها
|
