تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

 

امشب در تاريكي محض اتاق با  بي اعتنايي به عقربه هاي ساعتي كه همچنان در حال گذر است ...به بي وفايي دنيا مي انديشم...قلب من مرده و شايد افكارم نيز، در لاي غبار "نبايدها"! به ديوارها مينگرم، از ديوار اتاق خاطره مي ريزد و من به همين دلخوشم! در همين اتاق ، روي همين فرش ، روزهاي نه چندان دور مي نشستيم، روزهايي كه هياهو و طپش دلهايمان را بي پايان تصور ميكرديم ، روزهايي كه صداي خنده، سكوتِ مبهم اين اتاق را مي شكست... امشب در تاريكي محض اتاق با  بي اعتنايي به عقربه هاي ساعتي كه همچنان در حال گذر است باز گريستم ، تا توانستم در دل گريستم...

چه خاطره ها كه داشتيم...چه روزهايي كه گذرانديم بي دغدغه ، بدون ماتم و اندوه...چه لحظه هايي كه سرشار از زندگي بوديم و عشق... چه لحظه ها كه مي گفتيم از آروزها و روشنايي آينده ، حتي...حتي آن لحظه هايي كه سر به سر واژه هاي بي قافيه ي زندگي مي گذاشتيم...  آن روزها را نمي شود معنا كرد، نمي توان از ياد برد... امشب در تاريكي محض اتاق با  بي اعتنايي به عقربه هاي ساعتي كه همچنان در حال گذر است  درگوشه اي از دفترم نوشتم : روزگارم اينك بي تو تكرار غصه هاست و من خسته تر از هر روز ادامه مي دهم...

 

+ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:17 ... ت مثل تنها |

...مدتهاست كه مشغول هيچ كاري نيستم جز فرار از زمان! من و زمان با هم قايم باشك بازي ميكنيم! صبح و ظهر و شب و... تكرار و تكرار...اين چنين لحظه هام ميگذره! همیشگی هایم!هميشگي تر از خودم نيافتم، ميشينم ، بر مي خيزم...باز خودم ميمانم و خودم!!

...یه مدته تصمیم گرفتم نگارش رُمانی که چند سال پیش شروع به نوشتن کرده بودم رو ادامه بدم و به اتمام برسونمش ...نمی دونم شاید!!!

...از صبح تا حالا مُدام دارم به این فکر میکنم که اگه یه کور مادرزاد از من پرسید دنیا چه رنگیه؟ جواب خواهم داد:هزار رنگ!! ...اما اگه باز پرسید:هزار رنگ، چه رنگیه؟ اونوقت حتمآ جواب خواهم داد:همون رنگیه که تو می بینی !!!!

 

                      و در آخر ، تقدیم به الهه آسمانیم                   

 

وقتی تو نیستی ، نه هستهای من چونان که بایدند ، نه بایدها!

مثل همیشه آخر حرفم را با بُغض می خوانم ، عُمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز  مَبادا!

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مَبادا نیست

آن روز هر چه باشد ، روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهایم!

اما چه کسی میداند؟!

شاید امروز نیز روز مَبادا باشد!

هر روز بی تو روز مَباداست

وقتی تو نیستی، نه هستهای من چونان که بایدند ، نه بایدها!

 

 

+ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:56 ... ت مثل تنها |

باز آمدم ، آنهم بعد از يكسال سكوتي كه در اين دنياي مجازي گريبانگيرم شده بود اما ماندنم هیچ معلوم نیست! درست مثل دنياي حقیقی كه هميشه هيچي در آن ماندگار  نيست، همچون همين زمستاني كه در حال رفتن است و بهاري كه منتظر آمدن ...از بهار بيزارم ! و شايد  هم  براي  گمراه    كردن   خودم از هياهوي بهار ، باز به نوشتن پناه آوردم .  بهار ...بهار ... تلخترين فصلي كه برايمان درد آورترين لحظه را به ارمغان داشت. قبل از آن بهار را دوست داشتم ، مثل تو ... مثل بقيه ...اما........حالا دوباره اينجا هستم ، در اين دنياي مجازي ، شايد به همان بهانه گمراه شدنم از بهار !  خوب به ياد  دارم  اولين بار  10  اسفند 83 بود   كه شخصآ به وبلاگنويسي مشغول شدم  ...

 www.yetikenoor.persianblog.com   وبلاگی که همه یادداشتهای نخستینش پر از لحظه های خوش  و رفته از دستی بود که داشتیم و داشتیم و... دیگر نداریم . یادداشتهایی که به یادم آورد آن روزها  ما چه بی    صدا خوشبخت بودیم   یادداشتهایی که به یادم آورد منم روزی فصل بهار را دوست داشتم و  برای  آمدنش روز شماری  می کردم بهاری که ... هرگز ندانستیم با آمدنش ‌تلخترین پیچ جاده ی زندگییمان را نیز با خود به همراه میاره و  ما و همه آرزوهای پاک و لحظه های شیرینمان را در هم می پیچاند! اما عاقبت سر رسید... بهار ۸۴ ...  بهاری که یاد و خاطرات  تلخ و  ناباورانه اش تا ابد از ذهن و قلبم دور نخواهد شد  . بهاری که باعث شد امروز از   من انسانی ساخته شود که او را با همه شُکوهش از خزان هم زردتر ببینم!   و بعد از آن بهار ۸۵ ، اولین و درد آورترین بهاری که بی حضور خوب و نازنین ِ ، الهه آسمانیمان بر ما گذشت  و اینک بهاری دیگر و بدنبالش بهارهایی دیگر...چه فرق میکنه ...چه فرق وقتی در ذهن و قلبت روی این فصل خط کشیده باشی، خطی تا ابد سیاه...تا ابد. آره امروز که بعد از یکسال سکوتی که پس از آخرین یادداشتم در وبلاگ www.boghzekhiis.blogspot.com اختیار کرده بودم، باز آمدم...همه یادداشتهای این وبلاگ رو هم دوباره خوندم ، همه اون یادداشتهایی که کلمه به کلماتش لبریز از انتظار و امید بازگشت دوباره زیبای خفته مان به این دنیا بود  اما......امروز  ، خاطرات تلخ و شیرین همچون همیشه دست مرا گرفته و با خود به دنیایشان بردند و اینک که مرا  دلتنگ به حال خود رها کرده اند حاصل افکار پریشان و بُغض کرده ام شد مقدمه ای برای این کویر  بی اِنتهای زندگی   

و در آخر  نوشته ی زیر تقدیم به عزیز رفته از دستمان که من از او با نام الهه آسمانی یاد خواهم کرد

خواهرم !

کدام جاده بلاتکلیفی ام را در خود حل خواهد کرد وقتی هر لحظه به یاد می آورم که دستان نجیب و مهربانت نوازشگر تنهای خاکی سردی است که هیچ گاه سایه آفتابی را بر شانه های خود احساس  نکرده اند! نازنینم ، من در بی کسی های خودم چراغهایی را می بینم که هنوز هم نبودنت را می گریند. نه من ،تحمل فراق داشتم نه تو ، دوری را ...می خواستیم زندگی را احساس کنیم که تند باد حادثه وزیدن گرفت و تو به سوی خورشید پر گشودی و من تا ابد اسیر بُغض خیس در این کویر زندگی. حالا با یاد تو می نویسم اگر توان نوشتنم باشد...هنوز....اگر نفس میکشم.هنوز... اگر راه می روم....یاد بودنت را احساس میکنم.

 

 

+ پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 19:35 ... ت مثل تنها |