تبليغاتX
زندگی کویری بی إنتهاست

گریه ی زمان
و اندوه ثانیه ها
در امتدادِ خط خورشید
شبهای تارم را نشانه می روند...

 

* هنگام ظهر، پنجره اتاقم را اندکي باز کردم تا بلکه با تنفس هوایی تازه تر جوّ خفقان آور محیط اطرافم را کمی فرو کنم، هجوم گرما پوست نازک صورتم را نوازش نمود، به پهنه ي آفتاب بر سطح زمين خيره شدم و بعد چند باري با لجاجت هر چه تمامتر سعي کردم به خورشيد که درست مقابل پنجره بر آبي آسمان خودنمايي ميکرد نگاه کنم،ليکن جز درخششي در چشمانم و بعد سرازير شدن بي اختياري اشک از هر دو ديده هيچي عايدم نشد، تبسمي کمرنگ بر لب نشاندم و در حاليکه نگاهم اندکي تار شده بود خود را به نرمي به روي تختخواب رها کردم و در دل به خورشيد حسرت خوردم!..خورشيد! خورشيد...اين خَصم آشتي ناپذير ظلمتِ خواب آفرين!...به او که مقابل هيچ رعدي، هيچ طوفاني هرچند هم دهشت انگيز و مرگبار، رنگ نميبازد...با خستگی تمام چشمانم را بستم و تنها لحظه ی بعد در ژرفاي زمان فرو رفتم...همين خانه و همين اتاق! هيچکدام در مقايسه با سالهاي قبل تغييري نکردن، آنچه که تغيير فاحشي يافته جان و روح منه که در آن غوغاي سرسام آوری به پاست و ...افکارم...افسرده تر و غمگين تر از روز پيش و روزاي پيشين...سرشار از رنج و ملال،با نگاهي سرد و خاموش...بُهت زده از بازيهاي روزگار...بيگانه با دنيا...بيگانه با تمام مردم دنيا!!...با نشستن نمی از اشک در دیده گانم ،آرام چشمانم را باز ميکنم، اون سالهاي خوب و خوش ،اون روزا، اون ساعتها، مدتهاست گذشته و از بين رفته اما خاطراتِ همه ی اون لحظه ها در جنين حافظه ام محفوظند...محفوظ...به روي تختخواب تکاني ميخورم و دوباره...به درون جان خود نگاه ميکنم!...آنچه که ميبينم به حقيقت اندوهباره...فرو ريختگي و از هم پاشيدگي تدريجي تمام احساساتم در اين کهنه خراب...نابودي تمام آرزوهايي که در زندگي داشتم و ...اينک پرسشهاي بي جواب و «چرا» هاي پُرشمار ناشي از حوادث تلخ روزگارم!...اين همه «چرا» در زندگي يک انسان، آيا عادلانه است؟ آيا اون داور ِ با عظمت و نامُتناهي پاسخ پرسشهام رو ميدونه و به من نميگه؟؟!... بغض خیسم را فرو میبرم و به سختی آه سردي ميکشم و مسير نگاهم را به ديوار اتاق، همانجا که نور کمرنگي از آفتاب جا خوش کرده ميکشانم...به ياد مي آورم چند روزيست که دلم بدجور يه جفت پاي برهنه ميخواد! با يه اتوبان طويل! با يه عالمه خط کشي هاي سفيدِ ممتد که تمومي نداشته باشه،با يه آسفالت داغِ داغِ داغ!...

* هیچوقت جمعه ها رو دوست نداشتم...خُب ندارم !!!

*...فکر فردا و دوباره از نو گذروندن روزای تکراری ایام هفته هم داره کلافم میکنه...ماه ها از شاغل شدن من در دفتر نمایندگی شوهر خواهرم میگذره...اما هنوزم نتونستم به در و دیوار اون اطاق که مُدام بهم دهن کجی میکنن کنار بیام و انس ببندم...آخه چه اصراری دارن من سرگرم کار باشم ؟!...نمیدونم!

* میگن این روزا میگذره...اما نمیگن چطوری میگذره!

*و...اینک در تنهایی و سکوت، گوش سپردن به این آهنگ از کوروش یغمایی و تکرار شدن خاطره ی همه ی اون روزای سخت و سنگینِ در خوابِ ناز بودنه الهه ام، همه ی اون لحظه های بغض گرفته و خیس، همه ی گذر اون دقیقه و ثانیه های امیدوار به بیداری او...الهه آسمونیم!خواهرم...حرف،حرف را پروانه میکنم تا...تا دُورِ خاطره ای از تو بگردم...

+ جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:20 ... ت مثل تنها |

ما چه اميدوار
يکديگر را يافتيم
تا شايد غمهايمان تقسيم بر دو شود
و شاديمان دو برابر ...
 اما دريغ
که شاديمان نصف شد
و غممان دو برابر...

 

* گاهي با خودم فکر ميکنم معماي زندگي بشر، اين رنجها و دردها ، شکستها و ناکاميها چيست و چرا با ابهام و تاريکي در هم شده و همواره يه شکل حل نشدني به خودش گرفته؟ اصلآ هستي و زندگي ما آدما واسه چيه؟ چرا متولد ميشيم ؟ چرا بعد از تحمل سالها رنج و مشقت ميميريم؟ بدون اينکه بدونيم از کجا اومديم و چرا دچار چنين سرنوشتي شديم و در پايان اين راه ، چرا بايد راهي ديار ناشناخته ديگري بشيم؟ يعني واقعآ در اين دنيا زندگي بدون رنج وجود نداره و هرگز نميتونه به وجود بياد؟ آخه چرااا؟؟ اين ظلم تحميلي براي چيه و تحمل اين رنجها بخاطر کيه؟ به مامانم که ميگم مثل هميشه لب به دندون ميگزه و ميگه: کُفر نگو!! و بعد زير لب ميگه : خدا به جوونيش ببخش! و باز با اندوه تکرار ميکنه: دختر... تو آخر سر به بيابون ميذاري! اما من... اما من... اما من که در عدالت خدا ترديد ندارم! فقط ميخوام بدونم وجود انسانهايي چون من، چون خيلي ها مثل من در عرصه حيات ، چه معني و مفهومي داره و چه چيزي رو به اثبات ميرسونه؟ آيا زندگي و سرنوشت يعني قرباني شدن بي دليل؟ يعني اسارت و بندگي؟
يعني واقعآ ما آدما حق نداريم که بگيم نميخوايم و نمي پذيريم؟! حق نداريم؟...نداريم؟؟


*گاهي خيلي حرفها هست براي نگفتن! سکوتم را به زمزمه هاي دلنشينتان ببخشاييد ...بودم ولي... يکي انگار درونم ميگفت:هييييييييييييييييييييييييييس!

*ببين ،از زمان با تو بودن ترک دنياي مجازي و  روانه به سوي دنياي تو شدم،دنيايي که تو در همان ابتدا زير غم و اندوه نگاهم را خط قرمز کشيدي و خواستي ناجي آنها شوي...شدي ...ناجي من شدي...دوستم داشتي و من...عاقبت پس از آنهمه کلنجار با درونم ،  چه دلپذير دوستت داشتم...دوستم داشتي و دوستت داشتم و...و...و...اما يه جا رو اشتباه کرديم ...ما با اونکه آخر قصه رو از اول خونديم و فهميديمش باز سرسختانه عشق ورزيديم و عشق ورزيديم با اين خيال که ما ميتونيم... که ميتونيم اُسطوره بشيم در رسيدن...در وصال...بيخبر از اونکه روزگار لجبازتر از اين حرفاست که به آرزويِ من و تو راهي براي ظهور بده...نشد ... تو خواستي ...من خواستم...قسمت نشد!!...حالا تو محکوم به بي من بودن و من...و من...

*گاهي وقتا حس ميکنم هنوزم قدرت تحمل شکستن در این کهنه خرابِ خدا رو دارم...دلم میخواد فریاد بزنم ترجیحآ زیر آب تا خودمم صدای خودم رو نشنوم!

* الهه آسمونيم...خوش بحالت...هميشه در اُوجي...همیشه...
 

+ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:49 ... ت مثل تنها |